حسین کمالوند | ۱۴۰۵/۰۸/۰۶
بهراستی چه بر سر یک اندیشه و یا یک اندیشمند میگُذرد، آنگاه که از کاشانهٔ تاریخیِ خویش جدا شده و در میانهٔ تجارب، بحرانها و اضطرابها، منازعات و تمنّاهای مفسران و اندیشمندانِ دیگری قرار گرفته و در یک کلام، در اقلیمِ دیگری سکنی میگُزیند؟ آیا «اندیشه» و «اندیشمند» در «فرایندِ هجرت»، ماهیتِ نخستینِ خود را حفظ و همچنان آنچه که بودند باقی میمانند؟ بهعبارتِ دیگر، فرایندِ مذکور، حکایت از نقلِ مکانِ مکانیستی و ابزارگونهٔ آن «دو» در جغرافیایی دیگر (یا جهانی متفاوت) دارد و یا اینکه نمایانگرِ دگردیسی و تطورِ عمیقشان در فرایندِ مواجهه با مسائلِ بستر و افقِ تاریخیِ «دیگری» میباشد؟
ماکس وبر آنگاه که از هایدلبرگ و آلمان به تهران و ایران مهاجرت کرد، دیگر نه آن ماکس وبرِ آلمانی بود و نه میتوانست باشد. در فرایندِ تکونِ تاریخیِ اندیشههای وبر در کاشانهٔ نوین، طیِ هر مواجهه، بخشی از نظامِ نظریاش مرئی و رؤیتپذیر گشته و متقابلاً نیز ابعاد و بخشهایی از آن «بدن» در سایه باقی مانده و نادیدنی گشتند. اندیشههای وبر در هر دوره (قبل و بعد انقلاب ۱۳۵۷) و در هر دهه (چهل، پنجاه، شصت و هفتاد)، در پیوند با نیازها و مسائلِ کاشانهٔ میزبان و همچنین در ارتباط با بحرانهای نوظهورِ اقلیمِ تازه، صُور متکثر و گوناگونی یافتند. بهعبارت دیگر، وبر تببین و تفسیرِ اموری را عهدهدار شد (از جمله تاریخ تشیع، رهبری خاتمالانبیا، انقلاب اسلامی، رهبری آیتالله خمینی و …) که هرگز در موطن نخستین خود با آنها روبهرو نشده بود.
طی سه دهه (۷۶-۱۳۴۰) ورود و بسط و تکوینِ وبر در ایران، نظامِ نظری وی گاه گزینش شد و گاه تفسیر؛ گاه متهم شد (با حجاریان به دادگاه رفت) و گاه نیز بهکار گرفته شد. طیِ چنین فرایندِ تاریخیای، بهمرور وبرهای متفاوت و گوناگونی برساخته و پیکربندی و بازسازی شدند. گویی هر بار که نامِ وی بر سرِ زبان میافتاد، امکان و توانی دیگر از زیر پوست نظامِ نظریاش سر برمیآورد و لایهای معنایی بر دیگر لایهها سوار میشد.
پرسش محوریِ کتابِ «وِبِرِ ایرانی» این است که چگونه یک جامعهشناس آلمانی، در متنِ تاریخ فکری و سیاسی ایران تکثیر شده و چهرههای متفاوت و گاه متعارضی به خود گرفته است؟ چگونه میتوان از وبری سخن گفت که در روایتی، به قلبِ جدال و جنگ با مارکسیستها فراخوانده شده و در روایتی دیگر، به نظریهپرداز توسعه و عقلانیت مدرن و همچنین اندیشمندِ استحالهٔ اصلاحطلبانه تغییرِ صورت داده و در جایی دیگر، اجزای اندیشهاش در چیدمان و پیکربندیِ تازهای قرار گرفته تا امکان صورتبندیِ دانشی بومی یا اسلامی را فراهم آورند؟ بدون شک، این صور تنها تفاوتهایی در بُرشزدنِ یک متن نیستند، بلکه نشانههایی برای ظهور و حضورِ اندیشهایاند که در عبور از صافیِ مسائلِ تاریخی جایی دیگر، به موضوعِ چندین منازعه و بازآراییهایی چندگون بدل شدهاند. دقیقاً رؤیتپذیر ساختنِ منطقِ اجتماعی چنین بازآراییها و بازپیکربندیهایی، دغدغهٔ محوریِ کتاب مذکور بوده است. فیالواقع «وبر ایرانی» تلاشی است برای مواجههی جامعهشناسانه با اشکالِ گوناگونِ این دگردیسی و تطور؛ کوششیست برای به آستانهٔ فهم کشاندنِ مسیری که طی آن، ورود یک اندیشه به جامعهای دیگر، به استقرار ساده و تکرارِ دگربارهٔ آن در جغرافیایی تازه نمیانجامد؛ بلکه میدان بازی را تغییر میدهد، نسبتها را جابهجا میکند، فواصل را دست میزند و امکاناتِ تازهای را برای فهمیدنِ اجتماع و سیاست فراهم میآورد.
در این کتاب، مسئله صرفاً این نیست که وبر چگونه خوانده شده است، بلکه اصلِ بحث این است که چه شرایطی امکانِ پدیدار شدنِ این وبرهای متکثر را فراهم نمودهاند؟ چرا برخی وجوه اندیشهٔ وی به مرکز آمدند و برخی دیگر به حاشیه رانده شدند؟ هر صورت از وبر ایرانی در پاسخ به کدام ضرورتِ تاریخی و کدام نزاع فکری و کدام افق انتظار شکل گرفته است؟ از این منظر، «وبرِ ایرانی» نه نام یک مفسر است و نه عنوانی برای نسخهای ناقص و منحرف و بدفهمیدهشده از وبرِ آلمانی (گفتیم که وبرِ ایرانی بدنِ متکثر و چندوجهی است که در مواجهه با تاریخِ معاصرِ ایران، صُورِ گوناگون و متفاوتی پیدا نموده و عمیقاً تاریخیمند است).
خوانندهٔ گرامی!
آنچه که در این کتاب پی گرفته شده، نه داوری شتابزده دربارهی صحت و سقم تفسیرها و برپاییِ دادگاه وبرشناسی، بلکه کوشش برای رؤیتپذیر نمودنِ شرایطِ اجتماعیِ پیدایشِ این صُورِ متکثر است: اینکه چگونه یک اندیشه، در متن جامعهای دیگر (و حتی در دههای دیگر) به چیزی بدل شده که نه میتوان آن را به تمامی از متن نخستینش استنتاج و استخراج نمود و نه میتوان سرگذشتش را بیرون از تاریخِ جامعهی میزبان و مقصدش فهمید؟ از همینجاست که در این کتاب، سرگذشت وبر در ایران، بههیچوجه از سرگذشتِ سیاسی و اجتماعی ایرانِ عصرِ پهلویِ دوم (و سپس جمهوری اسلامی دههٔ ۶۰ و ۷۰) و همچنین سرگذشتِ علمِ جامعهشناسی در ایران (و عقبهٔ آن) منتزع و جدا نشده است؛ این جُزء (یعنی وبر در ایران)، فقط و فقط در کلیتِ مذکور و با حفظ آن، و همچنین با مبنا قراردادنِ آن قابل فهم میگردد و بس.
آنچه در درونِ چنین کلیتی پدیدار شده، تنها سیمای متفکری آلمانی نیست، بلکه صورتهایی از تاریخِ فکری ماست، همراه با تمام گسستها، تمنّاها، طردها، انتخابها و استحالههایش. وبر در ایران، در همان حال که موضوع شناخت قرار گرفته، چیزی از جامعهی شناسنده، افقِ تاریخیِ سوژه و همچنین پروبلماتیکِ فهمندهاش را در خود هضم نموده است؛ نشانِ این سه بر پیشانیِ وبرهای ایرانی حک شده و از دور بارز و برجسته است (هیچ تفسیری در خلأ صورت نمیپذیرد و هیچ خوانشی از تاریخِ نیازها و خواهشِ امیال بیرون نمیایستد).
از اینرو، پرسشِ این کتاب اصلاً این نیست که ایرانیان ماکس وبر را درست فهمیدهاند یا نادرست؛ بلکه مسئلهاش این است که چرا در هر دهه و دورهای، به وبرِ خاصی نیاز افتاده است، چه چیزهایی در او جستوجو شده، چه چیزهایی از او به عاریت گرفته شده و چه چیزهایی برای آنکه امکانِ میانجیگری وی در جهان ما فراهم شود، ناگزیر تغییر کرده و تراشیده شدهاند. مسئله در نهایت، سرنوشت اندیشهای است که در هجرت از موطن نخستین خود، به عدسیای برای دیدن تاریخ موطن دوم بدل شده و در این حینْ تراشخوردنها و همسایزشدنهای گوناگونی را تجربه و به جان خریده است.
«وبر ایرانی» روایت همین هجرت است: از هایدلبرگ تا تهران، از هجرت تا استقرار، و از استقرار تا دگردیسی؛ سرگذشت یک نام که در متن تاریخِ معاصرِ ایران، به چهرههایی متکثر بدل شده است.
