هیچ چیز مثل نوشتن به من تسکین نمیدهد. اگر دنیایی هم احساس ناراحتی کنم و تنگنای روحی به من هجوم آورد با نوشتن آرامش میگیرم. با نوشتن روحم تازه میشود. در این صورت قدر کلمه را بهتر درک میکنم. پهنای کار را بهتر از پیش میفهمم. وقتی مینویسم انگار تکلیف سنگینی از دوش خود برداشتهام. پنداری از چنگ انواع بندهای درون و بیرون رستهام و به لطیفه آزادی پیوستهام.
همچون آن نویسنده قرن چهارم هجری ابوحیان توحیدی نوشتن را نوعی نفس کشیدن میدانم که باید در هوای پاک و آزاد انجام گیرد.
همین که دستم به نوشتن میرود رفتهرفته احساس نوعی سبکدوشی به من دست میدهد. رنجهای شناخته و ناشناختهام به تدریج از میان میرود، و برعکس، اگر ننویسم موجودیتم از اساس زیر سؤال است. بار سنگین هستی به یکباره بر دوشم آوار میشود. تنفسگاهم تنگنا میگیرد. در چنین شرایطی از خودم میپرسم چرا نمینویسی مرد؟! بکوش خود را بنویسان! آنچه که میسگالی قلمی کن! خودت را با این عشق همیشگی و تقدیر ناگزیر روایت کن! مگر از توان افتادهای؟! آیا قدرت نوشتن از تو سلب شده یا نمیخواهی زیر بار سنگین نوشتن بروی؟! نکند دیگر کلمه رام دستانت نیست؟! همراه و مؤانس تنهاییهایت نیست؟! قلمت را بردار و بر صحن کاغذ برقصان تا نیروهای برتر و نیروهای نادیده و ناشناخته با تو سخن بگویند و نغمههای رغبتانگیز بر تو رو کنند. نکند به این زودی بیماری فراموشی بر تو عارض شده؟! همان بیماری که یک روزی کمابیش سراغ همگان میآید و گزیر و گریزی از آن نیست.
هر قدر هم که خود را با جذابترین چیزها مشغول کنم؛ از سرگرمکنندهترین چیزها تا شادیبخشترین چیزها، جای نوشتن را نمیگیرد. این نوشتن برای من سرآمد و تاج همه چیزهاست. سلطان داراییهاست. یگانه سرمایهای است که هم به کار شادیهایم میآید و هم به کار حجم اندوههایم. هر کسی به چیزی شاد میشود، من البته به نوشتن.
هر وقت در محضر نوشتن قرار میگیرم به نقش و اهمیت کلمات بیشتر پی میبرم. با تأمل در آنها بهتر میاندیشم. متقابلا در خود نوعی احساس رضایت میکنم. در اصل یکی از کارهای دلانگیز در جنب کتابخوانیهای روزانهام همین نوشتن است. بهتر است بگویم غواصی در دریای عمیق واژگان. آنگاه است که تأثیر شگرف کلمات را بهتر احساس میکنم.
بدون نوشتن زندگی بر من دشوار و بیمعنا میآید. مینویسم تا زنده بمانم و زندگی معناداری را تجربه کنم. اگر ننویسم مرگ را جلوی چشمانم میبینم؛ مرگی ناشی از ننوشتن و خاموشی کشنده کلمات. احساس میکنم محو محوم. پوچ، بل پوچتر از پوچ. امکان پیدایی در قلمرو پیداترینها را ندارم. خاموشتر از خاموش در دیار خاموشان.
نوشتن نشر خویشتن آدمی است. نشر آن ناگفتهها، آن حرفهای سر به مهر و حقایق پنهانشده در ذهن و ضمیر. نوشتن نباشد هیچ بهانهای برای زنده بودن و مهمتر از آن زندگی کردن نمیماند. به قول شاعر و نویسنده فرانسوی شارل پییر بودلر: «نوشتن، یعنی هر لحظه را دوباره زندگی کردن.» پر بیراه نیست این عبارت غربیان که صورت شعار به خود گرفته است: نشر کن یا محو شو. البته که باید نشر کرد و الا باید تن داد به مرگ؛ مرگی محتوم و خودخواسته.[1]
گاه که تصمیم میگیرم به نوشتن از شوربختی کلمه دست یاری به من نمیدهد. در این شرایط از درون خالی میکنم. خود را در دنیای چارهها فاقد چاره میبینم. سرم سنگین شده بیاندازه درد میگیرد. چشمانم سیاهی میرود. سراسر میشوم مشوش، شوریده و هراسان. میخواهم هر چه زودتر جامه وجود از تن بدر کنم. میخواهم صد سال سیاه در این دار وجود نباشم.
روزگاری نیچه در قالب قصار میگفت: «ما نمینویسیم، ما برای نجات خود کلمات را به شلاق میگیریم.» اما باید از نیچه پرسید چرا شلاق وقتی که میتوان برای نجات خود با کلمات ملایم بود و دست نوازشگر بر سر و رویش کشید؟! آری، باید با کلمات مهربان بود تا در کوچه پس کوچههای تنگ مفاهیم یاریمان کند و ما را از جایی روایتگر باشد. مگر نه اینکه کلمه خدا بود، در اشاره به آیه آغازین انجیل یوحنا: «در آغاز کلمه بود. کلمه نزد خدا بود. کلمه خدا بود.»
راستی اگر نوشتن نبود و این زنجیره به هم پیوسته کلمات بر دامن صفحات به زیبایی نمینشست چگونه این خدای کلمه شناخته میشد و در نتیجه به درگاهش راه میافتیم و در برابرش سر تعظیم فرود میآوردیم؟! مانا این خورشید حقیقت از دید ما پنهان میماند، آنگاه خدایمان میشد بیکلمه و عاری از صحیفه. [2]
پینوشت:
[1] . احمد راسخی لنگرودی، «یادداشتهای یک کتابباز» یادداشت ششم، «زهی نوشتن»، ص ۳۱
[2] . همان، «کتابیادهای یک نویسنده»، ص ۹
