نوشتن نوعی نفس کشیدن است

نوشتن نوعی نفس کشیدن است

احمد راسخی لنگرودی

هیچ چیز مثل نوشتن به من تسکین نمی‌­دهد. اگر دنیایی هم احساس ناراحتی کنم و تنگنای روحی به من هجوم آورد با نوشتن آرامش می‌­گیرم. با نوشتن روحم تازه می­‌شود. در این صورت قدر کلمه را بهتر درک می‌­کنم. پهنای کار را بهتر از پیش می‌­فهمم. وقتی می­‌نویسم انگار تکلیف سنگینی از دوش خود برداشته‌­ام. پنداری از چنگ انواع بندهای درون و بیرون رسته‌­ام و به لطیفه آزادی پیوسته‌­ام.

همچون آن نویسنده قرن چهارم هجری ابوحیان توحیدی نوشتن را نوعی نفس کشیدن می­‌دانم که باید در هوای پاک و آزاد انجام گیرد.

همین که دستم به نوشتن می­‌رود رفته‌رفته احساس نوعی سبک‌­دوشی به من دست می‌­دهد. رنج‌­های شناخته و ناشناخته‌­ام به تدریج از میان می‌­رود، و برعکس، اگر ننویسم موجودیتم از اساس زیر سؤال است. بار سنگین هستی به یکباره بر دوشم آوار می‌­شود. تنفس‌گاهم تنگنا می­‌گیرد. در چنین شرایطی از خودم می­‌پرسم چرا نمی­‌نویسی مرد؟! بکوش خود را بنویسان! آنچه که می­‌سگالی قلمی کن! خودت را با این عشق همیشگی و تقدیر ناگزیر روایت کن! مگر از توان افتاده‌­ای؟! آیا قدرت نوشتن از تو سلب شده یا نمی‌خواهی زیر بار سنگین نوشتن بروی؟! نکند دیگر کلمه رام دستانت نیست؟! همراه و مؤانس تنهایی‌هایت نیست؟! قلمت را بردار و بر صحن کاغذ برقصان تا نیروهای برتر و نیروهای نادیده و ناشناخته با تو سخن بگویند و نغمه­‌های رغبت‌­انگیز بر تو رو کنند. نکند به این زودی بیماری فراموشی بر تو عارض شده؟! همان بیماری که یک روزی کمابیش سراغ همگان می­‌آید و گزیر و گریزی از آن نیست.

هر قدر هم که خود را با جذاب‌ترین چیزها مشغول کنم؛ از سرگرم‌­کننده‌­ترین چیزها تا شادی­‌بخش‌ترین چیزها، جای نوشتن را نمی‌گیرد. این نوشتن برای من سرآمد و تاج همه چیزهاست. سلطان دارایی‌هاست. یگانه سرمایه‌­ای است که هم به کار شادی­‌هایم می‌آید و هم به کار حجم اندوه‌­هایم. هر کسی به چیزی شاد می‌­شود، من البته به نوشتن.

هر وقت در محضر نوشتن قرار می‌گیرم به نقش و اهمیت کلمات بیشتر پی می‌برم. با تأمل در آنها بهتر می‌اندیشم. متقابلا در خود نوعی احساس رضایت می‌کنم. در اصل یکی از کارهای دل‌انگیز در جنب کتابخوانی‌های روزانه‌ام همین نوشتن است. بهتر است بگویم غواصی در دریای عمیق واژگان. آنگاه است که تأثیر شگرف کلمات را بهتر احساس می‌کنم.

بدون نوشتن زندگی بر من دشوار و بی‌معنا می­‌آید. می‌­نویسم تا زنده بمانم و زندگی معناداری را تجربه کنم. اگر ننویسم مرگ را جلوی چشمانم می‌­بینم؛ مرگی ناشی از ننوشتن و خاموشی کشنده کلمات. احساس می­‌کنم محو محوم. پوچ، بل پوچ‌تر از پوچ. امکان پیدایی در قلمرو پیداترین­‌ها را ندارم. خاموش‌­تر از خاموش در دیار خاموشان.

نوشتن نشر خویشتن آدمی است. نشر آن ناگفته­‌ها، آن حرف­‌های سر به مهر و حقایق پنهان­‌شده در ذهن و ضمیر. نوشتن نباشد هیچ بهانه‌­ای برای زنده بودن و مهمتر از آن زندگی کردن نمی‌ماند. به قول شاعر و نویسنده فرانسوی شارل پی‌یر بودلر: «نوشتن، یعنی هر لحظه را دوباره زندگی کردن.» پر بی‌­راه نیست این عبارت غربیان که صورت شعار به خود گرفته است: نشر کن یا محو شو. البته که باید نشر کرد و الا باید تن داد به مرگ؛ مرگی محتوم و خودخواسته.[1]

گاه که تصمیم می­‌گیرم به نوشتن از شوربختی کلمه دست یاری به من نمی‌­دهد. در این شرایط از درون خالی می­‌کنم. خود را در دنیای چاره­‌ها فاقد چاره می‌­بینم. سرم سنگین شده بی­‌اندازه درد می‌گیرد. چشمانم سیاهی می‌­رود. سراسر می­‌شوم مشوش، شوریده و هراسان. می­‌خواهم هر چه زودتر جامه وجود از تن بدر کنم. می­‌خواهم صد سال سیاه در این دار وجود نباشم.

روزگاری نیچه در قالب قصار می‌گفت: «ما نمی­‌نویسیم، ما برای نجات خود کلمات را به شلاق می­‌گیریم.» اما باید از نیچه پرسید چرا شلاق وقتی که می­‌توان برای نجات خود با کلمات ملایم بود و دست نوازشگر بر سر و رویش کشید؟! آری، باید با کلمات مهربان بود تا در کوچه پس کوچه­‌های تنگ مفاهیم یاری‌مان کند و ما را از جایی روایتگر باشد. مگر نه اینکه کلمه خدا بود، در اشاره به آیه آغازین انجیل یوحنا: «در آغاز کلمه بود. کلمه نزد خدا بود. کلمه خدا بود.»

راستی اگر نوشتن نبود و این زنجیره به هم پیوسته کلمات بر دامن صفحات به زیبایی نمی­‌نشست چگونه این خدای کلمه شناخته می­‌شد و در نتیجه به درگاهش راه می‌افتیم و در برابرش سر تعظیم فرود می‌آوردیم؟! مانا این خورشید حقیقت از دید ما پنهان می‌­ماند، آنگاه خدایمان می­‌شد بی‌­کلمه و عاری از صحیفه. [2]

پی‌نوشت:
[1] . احمد راسخی لنگرودی، «یادداشت­‌های یک کتاب‌­باز» یادداشت ششم، «زهی نوشتن»، ص ۳۱
[2] . همان، «کتاب­‌یادهای یک نویسنده»، ص ۹