نشست رونمایی و نقد کتاب «ضیافت کلمات» نوشته مقصود فراستخواه، با حضور نویسنده و سخنرانی حمیدرضا نمازی، مریم نصر اصفهانی و مالک شجاعی جشوقانی، به میزبانی محسن آزموده، شنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۵، در اندیشگاه فرهنگی سازمان اسناد و کتابخانه ملی برگزار شد. سخنرانان از سه منظر متفاوت به کتاب نگریستند: اثری در امتداد سنت نوشتههای تسلیبخش که مسئله تسلی را از فرد به جامعه میکشاند؛ نوعی تاریخنگاری فرهنگی که چیزی از ذهنیت ایرانیان امروز را ثبت میکند؛ و مرحلهای تازه در سلوک فکری فراستخواه که دینپژوهی، دانشگاهپژوهی و ایرانپژوهی او را به قلمرو شخصیتری از خودپژوهی میرساند. فراستخواه نیز از چگونگی شکلگیری کتاب، انتخاب هفتاد یادداشت و تجربه همکاری با تصویرگر اثر گفت و در پایان یکی از نوشتههای قدیمی خود را برای حاضران خواند.

مریم نصر اصفهانی: «ضیافت کلمات» تسلی را از فرد به جامعه میبرد
مریم نصر اصفهانی سخنان خود را از حالوهوای انسان ایرانی در روزگار کنونی آغاز کرد؛ روزگاری که به گفته او، بهانههای فراوانی برای اضطراب و احوال ناخوش وجود دارد و آدمها بیش از گذشته میپرسند: «حالا چه میشود؟ چه باید کرد؟ و چگونه میتوان در این روزگار دوام آورد؟» او «ضیافت کلمات» را مجموعهای از هفتاد تأمل درباره اضطراب، تاریخ، ایران، عشق، نفرت، دموکراسی، صلح، یأس، تلاش، خستگی و امید دانست و گفت فراستخواه در این کتاب نه در مقام کسی که پاسخ قطعی پرسشهای دشوار زندگی را میداند، بلکه همچون کسی ظاهر میشود که «بلندبلند فکر میکند». نصر اصفهانی کتاب را در امتداد سنت «نوشتههای تسلیبخش» قرار داد؛ سنتی که از افلاطون و رواقیان تا مارکوس اورلیوس، سنکا، بوئتیوس و کندی ادامه یافته است. بااینحال، مهمترین تمایز «ضیافت کلمات» را حرکت از تسلی فردی به سطح اجتماعی دانست. به اعتقاد او، پرسش «چه باید کرد؟» برای انسان ایرانی امروز صرفاً مسئلهای فردی نیست؛ جامعه با مسائل جمعی حلنشدهای روبهروست و کتاب میکوشد احساس مسئولیت خواننده را نسبت به خود، دیگری و جهانی که در آن زندگی میکند یادآوری کند. او توجه کتاب به فهم دیگری، امکان همزیستی، صلح، خشونتپرهیزی و بهرسمیتشناختن تکثر را برجسته کرد و حاصل مواجهه کتاب با رنج را «تسلی بدون انکار واقعیت» دانست. نصر اصفهانی همچنین استفاده همزمان از متن، تصویر و صدای نویسنده از طریق کدهای QR را بخشی از تلاش کتاب برای ارتباط با ذهن، چشم و عاطفه مخاطب خواند.

حمیدرضا نمازی: کتابی برای شناخت ذهنیت ایرانیان امروز
حمیدرضا نمازی سخنان خود را با یادآوری بیش از سه دهه آشنایی و شاگردی فراستخواه آغاز کرد. او برای توصیف شیوه زیستن و پژوهش فراستخواه از مفهوم «پرسهزن» استفاده کرد: پژوهشگری که در مترو، اتوبوس، طبیعت، خیابان و میان مردم نیز مشاهده و تأمل میکند و از دل زندگی روزمره مسئله مییابد. نمازی «ضیافت کلمات» را نوعی تاریخنگاری فرهنگی دانست. به گفته او، تاریخ فقط ثبت وقایع رسمی نیست و میتواند تاریخ از پایین، تاریخ خیابان، شعر، زندگی روزمره، احساسات و دغدغههای یک جامعه باشد. از این منظر، کتاب چیزی از «منتالیته» یا ذهنیت و روحیات جمعی جامعه امروز ایران را ثبت میکند. او گفت شاید سی یا پنجاه سال دیگر، کسی که بخواهد بداند ایرانیان این دوره چگونه میاندیشیدند، از چه چیزهایی نگران بودند و به چه چیزهایی امید داشتند، بتواند «ضیافت کلمات» را یکی از منابع شناخت این ذهنیت بداند. نمازی محور دیگری از کتاب را نسبت نوشتن و زیستن دانست و از ایده «نوشتن بهمثابه تکنولوژی خود» سخن گفت: نوشتن فقط برای فهمیدن یا متقاعد کردن دیگری نیست؛ گاهی «مینویسیم که زندگی کنیم». او همچنین فراستخواه را متفکری خوشبین توصیف کرد و در پایان بر ویژگی مهم زندگی فکری او تأکید کرد: روشنفکری که در دانشگاه ماند، تدریس کرد، مقاله نوشت، دانشجو تربیت کرد و در همان حال ارتباط خود را با جامعه از دست نداد.

مالک شجاعی: از «الهیات» و «دانشگاهیات» تا «ایرانیات» و «مقصودیات»
مالک شجاعی جشوقانی خوانش خود را از منظر فلسفه و هرمنوتیک سامان داد. او با یادآوری تعبیری درباره ارسطو گفت نویسنده گاه قلم خود را نه در جوهر دوات، بلکه در «جوهر جان» خویش میزند و «ضیافت کلمات» را یکی از روشنترین نمونههای نزدیک شدن تأملات فراستخواه به تجربه زیسته او دانست. شجاعی برای توضیح سیر فکری فراستخواه، با نوعی بازی مفهومی، آثار او را در چهار قلمرو «الهیات»، «دانشگاهیات»، «ایرانیات» و «مقصودیات» جای داد. الهیات به آثار دینپژوهی و اخلاق، دانشگاهیات به پژوهشهای آموزش عالی و نهاد علم، و ایرانیات به آثاری اشاره دارد که ایران و انسان ایرانی مسئله اصلی آنهاست. «مقصودیات» نیز، با اشاره به نام مقصود فراستخواه، ناظر بر نوشتههایی است که بیش از پیش به خود نویسنده و تجربه زیسته او نزدیک میشوند. او این مسیر را حرکت از دینپژوهی به دانشگاهپژوهی، سپس ایرانپژوهی و در نهایت نوعی خودپژوهی خواند. شجاعی همچنین از ضرورت «هرمنوتیک نسلی» سخن گفت و تأکید کرد بخشی از سوءتفاهمها و تنشهای امروز ناشی از ناتوانی در فهم تفاوت افقهای تجربه نسلهای مختلف است.

مقصود فراستخواه: «وقتی از حوادث روزگار خسته میشوم، پناه میبرم به نوشتن»
مقصود فراستخواه در بخش پایانی نشست، بیش از آنکه به نقدها پاسخ دهد، از سخنرانان تشکر کرد و درباره چگونگی شکلگیری کتاب گفت. به گفته او، ایده کتاب با رسیدن به هفتادسالگیاش شکل گرفت؛ دوستانی که از یادداشتهای پراکنده او خبر داشتند پیشنهاد کردند هفتاد یادداشت از میان آنها انتخاب و منتشر شود. فراستخواه از شاهمقصود تیموری، تصویرگر کتاب، نیز تمجید کرد و گفت فرآیند تصویرگری صرفاً یک سفارش گرافیکی نبود، بلکه با حضور و همراهی تصویرگر در جلسات و ارتباط نزدیک او با فضای فکری و عاطفی نوشتهها شکل گرفت. او درباره زمان نوشتن تأملات گفت بسیاری از نوشتههایش از سحرگاه آغاز میشوند؛ صبحها زود بیدار میشود و چون دیگر خوابش نمیبرد، مطالعه میکند. با لحنی طنزآمیز افزود: «فکر نکنید از روی ریاضت است، واقعاً خوابم نمیآید و کار دیگری هم بلد نیستم!» گاهی نیز وقتی از حوادث و خبرهای روزگار دلگیر و خسته میشود، به نوشتن پناه میبرد. فراستخواه همچنین با طنز از مرحله دریافت مجوز کتاب یاد کرد: از هفتاد یادداشت انتخابشده، دو مورد باید حذف میشد و چون دستنوشتههای دیگری وجود داشت، دو متن دیگر جای آنها را گرفت.

«در چهره دیگری دعوتی است که تو را میخواند»
فراستخواه در پایان یکی از دستنوشتههای قدیمی خود را، مربوط به اواخر دهه هفتاد یا اوایل دهه هشتاد و متأثر از اندیشههایی چون آرای مارتین بوبر، برای حاضران خواند:
«در چهره دیگری دعوتی است که تو را میخواند. سودای مکالمه بکن. چشمان تو گاه کسی نمیبیند، اما همیشه دیگران بسیاری هست که به یاد بیاوری. همیشه یک “دیگری تعمیمیافته” هست که با او سخن بگویی. آنگاه که تنهاترین تنهایی، سخن بگو و اگر کسی نبود که با او حرف بزنی، خود را همچون دیگری خطاب کن.»
او در ادامه از نیاز انسان به گفتن دردهای خویش، گریستن، سکوت و مواجهه با تنهایی سخن گفت و کلام خود را با این فراز به پایان رساند:
«شاید در سکوت، صدایی را بشنوی که میگوید: زندگی ملاحت یک اتفاق ساده است، آن را باید زیست و دوره کرد و تا میتوان خوب زیست و به تمدن وفادار بود. هیچکس از آن سوی عدم خبری نیاورده تا بپرسیم در نبودن چه چیزی هست. تا زندگی هست باید آن را پاس داشت و چون به آخر میرسد، باید آرام بود و جرعه آخر آن را سرکشید و به پایان رسید؛ چرا که همیشه، پایانْ خود مهمترین نقش داستان است.»

چهار مسیر به یک «ضیافت»
با سخنان فراستخواه، سه خوانش منتقدان نیز به یکدیگر پیوند خوردند. نصر اصفهانی کتاب را در امتداد سنت تسلیبخشی و با تأکید بر دیگری، همزیستی و مسئولیت اجتماعی خواند؛ و فراستخواه متنی را خواند که با دعوت «چهره دیگری» به مکالمه آغاز میشد. نمازی کتاب را ثبت ذهنیت زمانه دانست؛ و فراستخواه توضیح داد بسیاری از یادداشتها در واکنش به حوادث و خبرهای روزگار نوشته شدهاند. شجاعی نیز «ضیافت کلمات» را مرحلهای از نزدیک شدن پژوهشگر به تجربه شخصی و «مقصودیات» خواند؛ و روایت فراستخواه از خلوت سحرگاه و پناه بردن به نوشتن، تصویری عینی از همین پیوند میان اندیشه و تجربه زیسته به دست داد. به این ترتیب، چهار مسیر متفاوت به نقطهای مشترک رسیدند: کتابی که از یادداشتهای شخصی و پراکنده آغاز شده، اما در آنها مسائل فردی نویسنده از مسائل جامعه و زمانهاش جدا نمیماند. در یک سوی این «ضیافت»، انسانی با اضطراب، تنهایی، خستگی و پرسش از معنای زندگی ایستاده است؛ در سوی دیگر، «دیگری» و ضرورت مکالمه و همزیستی قرار دارد؛ و در پس همه اینها، ایران و جامعهای حضور دارند که نویسنده چند دهه از زندگی فکری خود را صرف مشاهده، مطالعه و اندیشیدن درباره آنها کرده است. شاید به همین دلیل، فراز پایانی دلنوشته فراستخواه بتواند پایان این گزارش نیز باشد: «تا زندگی هست باید آن را پاس داشت.»
