نوشتنِ زیسته

نوشتنِ زیسته

(مانیفست نویسندگی یک انسان‌شناس)

«نوشتن فقط ابزارِ بیان نیست، خودِ زیستن است».
«انسان‌شناس نه فقط مردم‌نگار، بلکه مؤلف است». — کلیفورد گیرتز

این متن مانیفستِ نویسندگی‌ام است؛ بیانیه‌ای برای شرحِ جهانِ نوشتاری که سال‌ها در آن زیسته‌ام و اکنون با فروتنی و احساسِ مسئولیت می‌خواهم آن را برای خوانندگان آشکار کنم. برخلاف رُمان‌نویسان و نویسندگان ادبی، دانشگاهیان معمولاً درباب سبک و سیاق نویسندگی‌شان مانیفست نمی‌نویسند و خود را تنها متعهد به روش می‌دانند تا به نوشتن. البته، مردم‌نگاران در این زمینه استثنا هستند که در انتها قصه‌شان را خواهم گفت. اما بگذارید من بر خلاف عادت انجام دهم و مانیفستِ نویسندگی‌ام را بنویسم. در فصل پایانی کتاب اندیشیدن با هنر گفته‌ام نوشتارِ دانشگاهی اگر فقط آکادمیک باشد، نیمه‌جان است؛ نوشتار دانشگاهی باید زیبا، جذاب و سبکمند باشد، و امضای مؤلف در آن دیده شود. این‌ها را نه از سر ادعا، بلکه از سَر تجربه و دغدغه گفته‌ام؛ از سَر کوشش برای آن‌که نوشتارِ دانشگاهی جان، صدا و جهان داشته باشد. در همان کتاب از این دیدگاه دفاع کرده‌ام که نوشتن نه فقط انتقالِ دانش، بلکه خلقِ جهان، خلقِ سَبک و خلق معناست. و اکنون، در این مانیفست، می‌خواهم جهانِ نوشتاری‌ام را شرح دهم؛ جهانی که در آن «نوشتن» همان «زیستن» است. بر این باورم که هر انسان‌شناس، هر پژوهشگر اجتماعی، هر محقق فرهنگی، شاید روزی نیازمند آن باشد که بیانیه نویسندگی‌اش را برای عموم بنویسد؛ زیرا نوشتن فقط ابزار کار نیست، خودِ کار است؛ نوشتن فقط وسیله پژوهش نیست، خودِ پژوهش است؛ نوشتن فقط راه بیان نیست، خودِ بیان است؛ و نوشتن فقط توصیفِ جهان نیست، تغییر و مداخله در جهان است. و این آخری، بیش از همه ما را متعهد می‌سازد که مانیفست نویسندگی‌مان را بنویسیم؛ و بدانیم و بپذیریم که خوانندگان این حق را بر گردنِ نویسندگان دارند که مانیفستِ نویسندگی آن‌ها را بدانند، و من این متن را از همین منظر می‌نویسم.

انسان‌شناس بدون مانیفستِ نویسندگی، بخشی از هویتِ حرفه‌ای‌اش را پنهان می‌گذارد. کلیفورد گیرتز در آثار و زندگی‌ها: انسان‌شناس همچون مؤلف می‌نویسد انسان‌شناس نه فقط مردم‌نگار، بلکه مؤلف هم هست؛ یعنی نوشتن بخشی از روش، میدان و تجربه است. این مانیفست، شرح همین نگاه است؛ شرح اینکه چگونه نوشتن برایم مردم‌نگاری، پژوهش و زیستن است. دوست دارم این‌گونه بنویسم؛ دوست دارم نوشتارم چنین باشد؛ اما داوری درباره کامیابی یا ناکامی این کوشش بر عهده خوانندگان است. نمی‌گویم چنین هستم و چنان نیستم. می‌گویم در پسِ پُشتِ ذهنم چنین خیال و آرزویی از نوشتن دارم و نهفته است. و صد البته، این خواننده است که می‌تواند بگوید آیا این سَبکِ نوشتنم توانسته معنا بسازد، جهانی بیافریند، تجربه را قابل لمس کند، اندیشه را زنده نگه دارد. و مهم‌تر، چقدر توانسته‌ام در اجرای دوست‌داشتن‌هایم در نویسندگی که در این مانیفست می‌نویسم کامیاب بوده و باشم. این مانیفست، شرح آرزوست؛ تحقق آن را باید در نگاه خواننده دید.

از شما و مخاطبانم آغاز می‌کنم. در نوشتن همیشه دو گروه را مخاطب اصلی می‌دانم؛ هم همکاران دانشگاهی، هم «عامه‌ی اهلِ فکر». ما دانشگاهیان گمان می‌کنیم برای هم می‌نویسیم. خوب اینجا حرف تازه‌ای نیست و ندارم. طبیعی است که من هم باید برای همکارانم بنویسم. اما گروه دوم، عامه‌ی اهلِ فکر؛ این عبارت را اسلاوی ژیژک ساخته است؛ کسانی که متخصص علوم انسانی و اجتماعی نیستند اما اهل فکرند و به متون این حوزه علاقه دارند. عامه‌ی اهلِ فکر همان کسانی‌اند که در میدان عمومی، در تجربه‌ی زیسته، در زندگی روزمره، در مواجهه با مسئله‌های اجتماعی، نیازمند زبانِ فهم‌اند؛ زبانی که نه صرفاً دانشگاهی باشد و نه صرفاً عمومی، بلکه میان این دو جهان پُلی بسازد. دوست دارم و می‌کوشم نوشتارم برای این دو گروه قابل زیستن باشد؛ برای دانشگاهی‌ها قابل تأمل، و برای عامه‌ی اهلِ فکر قابل لمس. به قول محمدعلی جمالزاده، «هم خواص بپسندند هم عوام». این دوگانه، بخشی از جهانِ نوشتاری‌ام است.

برایم نوشتنِ زیسته یعنی نوشتن از دل زندگی و برای زندگی؛ نوشتن از دلِ فرهنگ و برای فرهنگ؛ نوشتن از دل انسان و برای انسان. در الفبایِ زندگی: خواندن و نوشتن به مثابه زیستن گفته‌ام خواندن و نوشتن دو کُنش جدا از زندگی نیستند، خودِ زندگی‌اند؛ همان لحظه‌هایی که انسان در تماس با جهان، معنا را لمس می‌کند و از دلِ لمس، فهم برمی‌آید. دوست دارم و برایم این گونه است که نوشتنِ زیسته یعنی نوشتن به‌مثابه تجربه، فهم و زیستن. می‌کوشم و دوست دارم سَبکِ نوشتاری‌ام بر پیوستگی استوار گردد؛ معتقدم و می‌کوشم که متن‌هایم چون «رودِ معنا» جاری باشند، بی‌وقفه، بی‌مکث و بی‌شکست. دوست دارم جمله‌هایم همچون موج‌های آرام اما پی‌درپی حرکت کنند، نه با ایستادن‌های مصنوعی، بلکه با ریتمِ طبیعی اندیشه. دلم می‌خواهد نوشتارم نَفس بکشد، جریان داشته باشد، پیش برود، و خواننده را در دلِ حرکت خود حمل کند.

در این سَبک، می‌کوشم زبانِ نوشتاری‌ام تا حد توان و امکان زنده باشد؛ نه گزارشگر، بلکه معناپرور؛ و نه مکانیکی، بلکه طبیعی. دوست دارم جمله‌هایم تک‌به‌تک تازه باشند و تصویری نو که از دلِ تجربه زیسته زاده می‌شوند و هر بار جهانِ تازه‌ای می‌سازند. دوست دارم استعاره در نوشتارم نقش رگ‌های پنهانِ معنا را پیدا کند. یقین دارم جهانِ انسانی را نمی‌توان با زبانِ خشک توضیح داد؛ باید با زبانِ تصویر، زبانِ حس، زبانِ استعاره و زبانِ تجربه با خواننده هم‌سخن شد. برای همین، دوست دارم متن‌هایم تا حد امکان و مُجاز پُر از استعاره باشند؛ به‌ویژه استعاره‌هایی که از دلِ فرهنگ برمی‌آیند، از دلِ زمین، از دلِ آب، از دلِ باد، از دلِ حافظه جمعی، از دلِ زیست‌جهانِ ایرانی. استعاره برایم راهِ فهم است؛ راهِ لمس کردن امرِ انسانی.

دوست دارم و می‌کوشم مفهوم‌سازی نیز ستون دیگر سَبکُ نوشتاری‌ام باشد. این البته کاملاً بدیهی و روشن است. ما دانشگاهیان با «زبانِ مفهومی» و «تخیّل مفهومی» می‌اندیشیم. ما می‌دانیم جهانِ انسانی را باید نام‌گذاری کرد؛ نام‌گذاری یعنی فهمیدن. برایم هر مفهومِ تازه، دریچه‌ای تازه است: یادگیری زیسته، توسعه‌ی زیسته، صلحِ زیسته، صلحِ ایرانی، زندگی روزمره ایرانی، مسئله‌شناسی، مسئله‌شناسی فرهنگی، فرهنگِ دانشگاهی، مسئله‌ی مدرسه، مسئله‌ی صلح، فرهنگِ شهر، تجربه‌ی تجدد، تجددِ زیسته، و مفاهیم دیگر ستون فقراتِ فکری نوشته‌هایم هستند. مفاهیم برایم نظریه‌های کوچک‌اند. این مفاهیم نه بازی زبانی‌اند، نه تزئین؛ ابزار فهم‌اند، ابزار دیدن‌اند، ابزار ساختن‌اند. دوست دارم در نوشته‌هایم مفاهیم برآمده از تجربه حضور بیشتر و پُر رنگ‌تری یابند.

دوست دارم خواننده احساس کند در جهانِ نوشتاری‌ام مفاهیم زنجیره‌ی گفتمان مرا می‌سازند و در متن‌هایم چون نخ‌های پنهانِ معنا درهم تنیده‌اند. صلحِ زیسته از دلِ تجربه‌های روزمره ایرانی برآمده است؛ صلحی که نه در قراردادهای سیاسی، بلکه در رفتارهای کوچک، در مناسباتِ خُرد، در لحظه‌های زندگی جاری است. صلحِ ایرانی نیز از همین جهان می‌آید؛ صلحی که در حافظه تاریخی، در آیین‌ها، در زبان، در فرهنگ، و در شیوه زیستن ایرانیان ریشه دارد. مسئله‌شناسی فرهنگی ستون دیگر این گفتمان است؛ شیوه‌ای برای فهمِ مسئله‌ها از دلِ فرهنگ، نه از دلِ نظریه‌های انتزاعی. فهمِ مسئله نیز از همین جهان می‌آید؛ فهمی که از دلِ تجربه برمی‌آید، نه از دلِ پاسخ‌های آماده. مسئله‌ی مدرسه نیز بخشی از این زنجیره است؛ مدرسه به‌مثابه میدانِ فرهنگ، میدانِ قدرت، میدانِ یادگیری و میدانِ شکل‌گیری سوژه. زندگی روزمره ایرانی نیز ستون دیگر این جهان است؛ زندگی به‌مثابه میدانِ معنا، میدانِ تجربه و میدانِ فرهنگ. یادگیری زیسته و توسعه‌ی زیسته نیز دو ستون اصلی این گفتمان‌اند؛ یادگیری به‌مثابه تجربه، و توسعه به‌مثابه زیستن. و مفاهیم خوانایی و نویسایی، مفاهیمی که الفبای زندگی را برای شرح‌شان نوشتم. دوست دارم و می‌کوشم این مفاهیم زندگی کنم و بدون زیستن‌شان قادر به نوشتن‌شان نیستم.

در این جهانِ نوشتاری‌ام، ردّ و نشانِ روشنفکرانی که از آنان آموخته‌ام هم آشکار و پنهان حضور دارد؛ کلیفورد گیرتز با تفسیر فرهنگ‌ها و دانشِ محلی و نگاه امیکش، روث بندیکت با الگوهای فرهنگ، مارگارت مید با مردم‌نگاری مسئله محور، مارسل موس با پدیده اجتماعی تام، فرانس بوآس با نسبیت فرهنگی، و خاص‌بودگی فرهنگی‌اش، کارولین الیس و خودمردم‌نگاری‌اش، میشل فوکو با قدرت و دانش، سارتر با آزادی و مسئولیت، پی‌یر بوردیو و انسان دانشگاهی‌اش، رناتو روزالدو و شاعرانگی نثرش، پل اتکینسون و جیمز کلیفورد و مفهوم مردم‌نگاری بازاندیشانه‌شان، و حتی نگاه هستی‌شناختی هایدگری. اینان در متن‌هایم حضور دارند، نه به‌صورت نقل‌قول‌های آکادمیک، بلکه چون صداهایی که در پس‌زمینه اندیشه زمزمه می‌کنند؛ چون چراغ‌هایی که مسیر را روشن می‌کنند؛ چون ریشه‌هایی که در خاک اندیشه تنیده‌اند.

ایرانی هستم و خواهی نخواهی در پس‌زمینه احساس و اندیشه‌ام فردوسی، خیّام، بیرونی، بیهقی، فارابی، مولانا، سعدی و حافظ و شاعران و نویسندگان بزرگ فارسی نیز نقش دارند. در نوروز نو گفته‌ام که نگاه خیّام به نوشتن برایم سرمشق و سرچشمه انرژی بخش بوده و هست. یا از جوانی شیفته کلمات قصار و اشعار نکته پرداز شاعرانِ بزرگ بوده‌ام و کم‌تر روزی است که با آنها سروکارم نیفتاده باشد. ادب و هنر ایرانی منبع الهام‌بخش و شوق‌آفرین من در نوشتن‌های طولانی‌ام بوده و هست.

نوشتارم میان‌رشته‌ای است؛ نه در مرز جامعه‌شناسی می‌ماند، نه در حصار انسان‌شناسی، نه در قالب مطالعات فرهنگی، نه در چارچوب تاریخ یا فلسفه. می‌کوشم همه این‌ها در متن حاضر باشند، اما نه به‌صورت رشته‌های جداگانه، بلکه چون تار و پود پارچه معنا. در کتابم علوم انسانی و اجتماعی در ایران و همچنین کتاب دیگرم زندگی سراسر فهم مسئله است گفته‌ام و نشان داده‌ام جهانِ انسانی را نمی‌توان با نگرش و بینشِ رشته‌ای فهمید؛ باید با شبکه‌ای از دانش‌ها دید، با تنیدگی دانش‌ها، با پیوند میان نظریه و زندگی.

می‌کوشم مسئله و پرسش‌محوری نیز در مرکز سَبکِ نوشتاری‌ام قرار بگیرد؛ و معتقدم پرسش‌ها موتور حرکت‌اند، نه پاسخ‌ها. پرسش‌ها جهان را می‌گشایند، پاسخ‌ها جهان را می‌بندند. نوشتار باید پرسش‌زا باشد، نه پاسخ‌محور؛ باید چشم‌انداز بسازد، نه نتیجه؛ باید راه بگشاید، نه در را ببندد. چنان در این زمینه باورمندم که کتاب زندگی سراسر فهم مسئله است را نوشتم تا عمیق تر این را فهم کنم.

می‌کوشم و دوست دارم لحنِ نوشتارم دانشگاهی باشد و بماند اما گرم، انسانی و صمیمی باشد؛ نه رسمی، نه خشک، نه دانشگاهی صرف. نوشتن برایم گفت‌وگوست؛ گفت‌وگو با خواننده، با جامعه، با فرهنگ و گفت‌وگو با تجربه. دوست دارم و می‌کوشم لحن نوشتاری‌ام دعوت‌کننده باشد، نه دستوردهنده؛ همراه باشد، نه بالا نشسته؛ انسان‌محور باشد، نه ساختارمحور.

می‌خواهم انرژی عاطفی نیز در متن‌هایم باشد؛ انرژی‌ای که از دل برمی‌آید و بر دل می‌نشیند. سخت باور دارم نوشتار بدون انرژی عاطفی، بی‌جان است؛ باید شور و دغدغه و حس داشته باشد. مردم‌نگاری بدون عاطفه، فهم انسان بدون حس، و نوشتن بدون دل ممکن نیست.

همچنین روایت در نوشتارم روش است؛ روایت نه تزئین است و نه حاشیه، بلکه ابزار فهم است. روایت میدان را زنده می‌کند، تجربه را قابل لمس و مفهوم را قابل فهم می‌کند. مردم‌نگاری یعنی روایت؛ روایت یعنی دیدن؛ دیدن یعنی فهمیدن. اغلب روایت هایم خودمردم نگارانه اند. برایم خودمردم نگاری شکلی از روایت و شکلی از نویسندگی است.

به باور خودم سَبکِ نوشتاری‌ام پیوندی با سُنتِ دانشگاهی انسان‌شناسی و علوم اجتماعی و روشنفکری در ایران و جهان دارد؛ محمدحسین پاپلی یزدی، محمود روح‌الامینی، مقصود فراستخواه، گیرتز، بندیکت، مید، موس، بوآس، فوکو، سارتر، لاتور، مورن، هایدگر، دیلتای، گادامر، میلز، نیزبت، وبر، و دیگران. اما این ارجاع‌ها نه تزئینی‌اند و نه آکادمیک صرف؛ بخشی از گفت‌وگو با جهان‌اند؛ بخشی از ساختن پل میان فرهنگ ایرانی و فرهنگ جهانی.

خلاصه کنم، نوشتن زیسته یعنی نوشتن از دل زندگی و برای زندگی؛ نوشتن از دل فرهنگ و برای فرهنگ؛ نوشتن از دل انسان و برای انسان. این مانیفست، شرح همین نگاه است؛ شرح اینکه چگونه نوشتن برایم مردم‌نگاری و خودمردم‌نگاری است، چگونه نوشتن برایم پژوهش و زیستن است.

جمع‌بندی
این مانیفست را می‌نویسم نه از سر ادعا، بلکه از سر مسئولیت؛ مسئولیتی که احساس می‌کنم نسبت به خواننده دارم. بگمانم نوشتن مانیفست برای انسان‌شناسِ مؤلف یعنی روشن‌کردن چراغی در میانه راه؛ چراغی که مسیر اندیشه را آشکار می‌کند و نشان می‌دهد نوشتار چگونه از دل تجربه برمی‌آید و چگونه در جهان خواننده رسوب می‌کند. مانیفست، نه شرح قواعد نوشتن، بلکه بیان شیوه زیستن در جهان کلمه است؛ شیوه‌ای که در آن نوشتن فقط ابزار بیان نیست، خودِ تجربه است؛ جمله فقط حامل معنا نیست، خودِ معناست؛ نوشتار فقط روایت نیست، خودِ زیستن است. انسان‌شناسِ مؤلف، وقتی مانیفست می‌نویسد، در حقیقت می‌کوشد پرده از پشت‌صحنه اندیشه بردارد و نشان دهد جهان چگونه دیده، چگونه لمس، چگونه فهمیده و چگونه نوشته می‌شود.

امید دارم این مانیفست رابطه میان نویسنده و خواننده را از سطح انتقال معنا به سطح مشارکت در معنا ببرد. خواننده با خواندن مانیفست، نه فقط با متن، بلکه با شیوه زیستن نویسنده روبه‌رو می‌شود؛ با ریتم اندیشیدن او، با دستگاه مفهومی او، با جهان‌بینی او. این مواجهه، تعامل میان نویسنده و خواننده را عمیق‌تر می‌کند؛ زیرا خواننده می‌داند با چه جهانِ فکری روبه‌روست، می‌داند متن چگونه ساخته و مفهوم چگونه زاده و استعاره چگونه معنا می‌آفریند. مانیفست، پُلی است میان ذهنِ نویسنده و ذهنِ خواننده؛ پُلی که از دلِ تجربه ساخته می‌شود و از دلِ فهم عبور می‌کند.

امید دارم این مانیفست برای خوانندگان نیز راهنما باشد؛ راهنمایی برای فهمِ جهان نویسنده، برای فهمِ دستگاه مفهومی او، برای فهمِ شیوه اندیشیدن او. خواننده با خواندنِ مانیفست، نه فقط متن‌ها را بهتر می‌فهمد، بلکه می‌تواند با نویسنده وارد گفت‌وگویی عمیق‌تر شود؛ گفت‌وگویی که در آن معنا نه از بالا به پایین، بلکه در میان دو ذهن ساخته می‌شود. امیدوارم مانیفست، خواننده را شریک کند؛ شریک در فهم، در معنا و در تجربه.

این مانیفست برای من ترویج زیبایی‌شناسی نوشتار دانشگاهی نیز هست؛ زیبایی‌شناسی‌ای که می‌گوید علوم اجتماعی بدون سبک، بدون صدا و بدون امضا، بی‌اثر می‌شود. در اندیشیدن با هنر نوشته‌ام نوشتار دانشگاهی باید بتواند میان دقت و دل، میان تحلیل و حس، میان نظریه و تجربه، میان مفهوم و استعاره پیوند برقرار کند. امیدوارم این مانیفست بتواند، این زیبایی‌شناسی را آشکار کند و نشان ‌دهد چگونه می‌توان نوشتاری ساخت که هم دقیق باشد و هم زیبا، هم تحلیلی باشد و هم روایی، هم دانشگاهی باشد و هم انسانی. این شکل ایده‌آل من از نوشتنِ دانشگاهی و انسان‌شناسانه‌ام است.

البته یادآوری کنم که در دو سه دهه اخیر مردم‌نگاران امروزی بیش از هر زمان دیگری از نوشتن در فرایند کارشان آگاه و حساس شده‌اند. آنها این حساسیت را «بازاندیشی مردم نگارانه» می‌نامند و معتقدند مردم‌نگاری نه فقط روایت میدان، بلکه روایتِ آگاهی مردم‌نگار نسبت به خود است؛ روشی که می‌خواهد مردم‌نگار در لحظه‌ی نوشتن، نسبت به پیش‌فرض‌هایش حساس باشد، نسبت به جایگاهش در میدان هوشیار باشد، و آگاه باشد نسبت به قدرتی که در نوشتن نهفته است. «مردم‌نگاری بازاندیشانه» می‌گوید مردم‌نگار باید هم میدان را ببیند و هم خود را در میدان؛ باید هم فرهنگ را بفهمد و هم شیوه فهمیدن خود را؛ باید هم تجربه را روایت کند و هم روایت‌گری را تجربه کند. این مفهوم می‌خواهد مردم‌نگار بداند که هر جمله حامل پیش‌فرض است، هر توصیف حامل زاویه دید است، هر تحلیل حامل جایگاه اجتماعی نویسنده است. بازاندیشی یعنی دیدن این لایه‌های پنهان؛ یعنی حساس بودن به اینکه نوشتن فقط بازنمایی جهان نیست، ساختن جهان است؛ یعنی آگاهی از اینکه مردم‌نگار با کلمه نه فقط میدان را توصیف می‌کند، بلکه میدان را شکل می‌دهد. مردم‌نگاری بازاندیشانه دعوتی است به فروتنی؛ دعوتی به اینکه مردم‌نگار بداند نگاهش محدود است، تجربه‌اش جزئی است، روایتش انتخابی است، و هیچ متن مردم‌نگارانه‌ای بی‌طرف یا خنثی نیست. این مفهوم می‌خواهد مردم‌نگار در لحظه نوشتن، هم به جهان بیرون نگاه کند و هم به جهان درون؛ هم به فرهنگ مردم توجه کند و هم به فرهنگ نوشتن خود؛ هم به سوژه میدان حساس باشد و هم به سوژه نویسنده. بازاندیشی یعنی مردم‌نگار بداند که پیش‌فرض‌ها همیشه همراه او هستند، اما می‌تواند آن‌ها را ببیند، می‌تواند آن‌ها را نقد کند، می‌تواند آن‌ها را روشن کند، و می‌تواند نوشتاری بسازد که نه فقط روایت میدان باشد، بلکه روایت آگاهی از روایت نیز باشد. مانیفست نویسندگی من را در امتداد همین خط و مشی بازاندیشی مردمنگارانه بدانید. و البته چیزی هم افزوده بر آن؛ که این افزونه را با خاطره‌ای برای‌تان می‌گویم و این مانیفست را هم همین جا تمام می‌کنم.

در روزی گرم، کنار دیوار کاهگلی خانه‌مان در مصلح‌آباد نشسته بودم و مشغول خواندن و نوشتن و پایان‌نامه کارشناسی ارشدم را می‌نوشتم. آن روز حرفی را شنیدم که سال‌ها و تا همین لحظه در گوشم مدام مرا فرامی‌خواند. قصه‌اش اینست. منزل پدری‌ام دو در، در دو سوی شمالی و جنوبی داشت و درها معمولا باز بودند و منزل ما مثل کوچه بود و مردم محله بالا و پایین را بهم وصل می‌کرد و روستاییان آزادانه از آن عبور و مرور می‌کردند. همسایه‌ای که سال‌ها زمین را شخم زده و گندم کاشته بود، یکی از این عابران همیشگی بود و از کنارم گذشت و مَکثی کرد. نگاهی به کتاب و دفترم انداخت و گفت پسر ِحاجی نصرت‌اله، کار من بیل زدن است و گندم کاشتن؛ بذر می‌کارم و نان مردم را سر سفره‌شان می‌برم. بعد با لحنی آرام پرسید تو با قلمت چه می‌کاری و چه چیز سر سفره مردم می‌بری؟. پرسش او ساده اما در عمقش جهانی نهفته بود؛ جهانی که می‌خواست بگویم نوشتن چه نسبتی با زندگی، قلم چه نسبتی با نان و معنا چه نسبتی با زیستن دارد. آن روز فهمیدم نوشتن اگر نتواند چیزی به سفره مردم بیاورد و فهمی بیافریند و آرامشی بسازد و راهی روشن کند، فقط مشقِ کلمه است. این مانیفست را با این امید نوشته‌ام که پاسخی باشد به همان پرسش؛ پاسخی به اینکه قلم چه می‌کارد و چه می‌رویاند، و نوشتن چگونه می‌تواند نانی از جنس معنا، آرامشی از جنسِ فهم، و راهی از جنسِ زیستن به سفره مردم بیاورد. این مانیفست برایم نه فقط شرح سَبکِ نوشتن، بلکه و مهم‌تر، یادآوری مسئولیتِ نوشتن است؛ مسئولیتی که از دل همان پرسش همسایه برمی‌آید و در دل هر جمله رسوب می‌کند.