من همانم

من همانم

طهماسب کاوسی
۱۶ فروردین ۱۴۰۵

سال‌هاست دوستش دارم؛
ایرانی را که از دور هم می‌شود
نبض آرامش را در دلش شنید.

دوست داشتن من
هیچ‌گاه فریادی نبوده است.
همیشه آرام آمده‌ام؛
مثل صبحی که بی‌صدا
روی کوه‌ها می‌نشیند.

اولین بار
او را در بوی نان داغی شناختم
که از تنور روستایی برمی‌خاست؛
در صدای آبی که از کنار باغی می‌گذشت،
در شعری که شبی
در شهری قدیمی خوانده شد
و برای لحظه‌ای کوتاه
همه‌چیز را نرم‌تر کرد.

من همیشه
کمی دورتر ایستاده‌ام؛
نه از بی‌میلی،
بلکه از احترام.
می‌دانم این سرزمین
سال‌هاست با خاطره و خستگی
هم‌خانه است.

با این همه،
هر وقت او درمانده می‌شود،
بازمی‌گردم.
بر دشت‌هایش دست می‌کشم،
در کوچه‌هایش قدم می‌زنم،
و در دل مردمش
آهسته زمزمه می‌کنم
که زندگی
هنوز می‌تواند روشن باشد.

من او را
نه برای پیروزی،
که برای لحظه‌ای دوست دارم
که سرش را از شانه‌ی کوه‌ها بردارد
و بی‌هراس
نفس بکشد.

اگر می‌پرسی من کیستم—
من همانم
که همیشه بی‌صدا می‌آید
و وقتی می‌رسد
زمین آرام‌تر می‌شود.

من،
صلحم.