طهماسب کاوسی | ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
تأملی بر مانیفستِ نویسندگیِ دکتر نعمتالله فاضلی
دکتر فاضلی عزیز،
بعضی نوشتهها را نمیشود فقط خواند؛ باید در آنها قدم زد، مثل کوچهای قدیمی که هر دیوارش خاطرهای دارد و هر پیچش آدم را به بخشی از خویشتن بازمیگرداند. مانیفست نویسندگی شما از همین جنس است؛ متنی که بیش از آنکه روی کاغذ نوشته شده باشد، انگار سالها در خاکِ زندگی کاشته شده، با آبِ تجربه آبیاری شده و سرانجام به شکل کلمه سر برآورده است.
من این نوشته را که خواندم، احساس کردم با «مانیفست» به معنای معمول کلمه روبهرو نیستم؛ با پنجرهای روبهرویم که به اتاقهای پنهانِ جهان شما باز میشود. پشت هر جمله، مردی ایستاده که سالها میان میدان و کتاب، میان روستا و دانشگاه، میان خاطره و مفهوم، میان شعر و نظریه رفتوآمد کرده است؛ مردی که قلم را فقط وسیله نوشتن نمیداند، بلکه آن را نوعی بیل میداند؛ بیلی برای شخمزدن خاکِ خاموشِ معنا.
و چه تصویر تکاندهندهای است آن پیرمردِ مصلحآباد؛ همان همسایهای که از کنار جوانیِ شما گذشته، مکث کرده، به کتاب و دفتر نگاه انداخته و پرسیده است: «تو با قلمت چه میکاری و چه چیز سر سفره مردم میبری؟»
گاهی یک پرسش، از صدها کتاب بزرگتر است. گاهی یک جمله، سالها بعد تازه شروع به نوشتن انسان میکند.
گمان میکنم آن روز، آن مرد فقط با شما سخن نگفت؛ روستایی با دانشگاه سخن گفت، بیل با قلم، گندم با کلمه، نان با معنا و خاک با کتاب. انگار زمین برای لحظهای زبان باز کرد و از شما پرسید: اگر قلمت بذر است، محصولت چیست؟
و شاید تمام این مانیفست، پاسخِ چند دههای شما به همان پرسش باشد.
چه زیبا که نویسندهای پس از سالها دوباره به نقطه آغاز خود بازگردد؛ به همان دیوار کاهگلی، همان کوچه، همان خاک، همان پرسش. گویی هرچه بیشتر نوشتهاید، بیشتر به آن لحظه نزدیک شدهاید. انگار تمام این سالها دورِ یک پرسش چرخیدهاید تا دوباره به آن برسید. این، به گمان من، معنای عمیق «نوشتن زیسته» است. نوشتن زیسته یعنی کلمات از کتابخانه بیرون بیایند، کفشهایشان را درآورند و روی خاک زندگی قدم بزنند. یعنی مفهوم، پیش از آنکه در مقاله متولد شود، در رنج، شادی، خاطره، مدرسه، دانشگاه، کوچه، بازار، روستا و سفره مردم نفس کشیده باشد.
در مانیفست شما، «نوشتن» دیگر فعلِ دست نیست؛ فعلِ زندگی است. قلم در دست شما شبیه دانهای است که اگر در خاک تجربه کاشته نشود، هرچقدر هم زیبا باشد، فقط یک دانه باقی میماند. اما وقتی با زندگی تماس پیدا میکند، جوانه میزند، ریشه میدواند و شاید روزی به سایهای تبدیل شود که انسانی خسته زیر آن لحظهای آرام بگیرد.
من در این نوشته، بیش از هر چیز، صدای مسئولیت را شنیدم؛ صدایی آرام که از پشتِ زیباییِ کلمات میآمد و میگفت: نویسنده بودن فقط صاحب قلم بودن نیست؛ صاحب مسئولیت بودن است. و چه سنگین است این مسئولیت. زیرا کلمه، وقتی نوشته شد، دیگر فقط متعلق به نویسنده نیست. از دست او جدا میشود، در ذهن خواننده خانه میکند، وارد گفتوگوهای مردم میشود، در کلاسها تکرار میشود، در حافظهها میماند و گاهی حتی مسیر نگاه آدمی به جهان را تغییر میدهد.
کلمه، پرندهای است که وقتی رهایش کردی، دیگر نمیدانی بر کدام شانه خواهد نشست. از همینجاست که «خواننده» در مانیفست شما فقط مخاطب نیست؛ همسفر است. شما میان نویسنده و خواننده دیواری نمیکشید؛ پلی میسازید. پلی از جنس تجربه، استعاره، مفهوم و گفتوگو. این نگاه برای من بسیار عزیز است؛ زیرا نوشتن را از تختِ بلندِ سخنرانی پایین میآورد و کنار آدمها مینشاند.
شما از «عامه اهل فکر» سخن میگویید و این تعبیر در متن شما فقط یک اصطلاح نیست؛ انگار درِ خانهای است که میخواهید برای مردم باز بماند. همانطور که خانه پدریتان در مصلحآباد دو در داشت و مردم از آن عبور میکردند، گویی میخواهید نوشتارتان نیز دو در داشته باشد: یک در به سوی دانشگاه و یک در به سوی زندگی. چه تصویر زیبایی! متنی که فقط اهل دانشگاه را راه بدهد، شاید خانهای باشکوه باشد، اما اگر درهایش به روی زندگی بسته باشد، کمکم هوای آن خانه میماند و پنجرههایش غبار میگیرند.
نوشتار شما میخواهد کوچه باشد؛ جایی که دانشگاه و مردم در آن به هم برسند. و شاید به همین دلیل است که در این مانیفست، «استعاره» برای شما فقط آرایه ادبی نیست. استعاره در جهان شما چیزی شبیه پلی است که دو ساحل دور را به هم وصل میکند: تجربه و مفهوم، علم و زندگی، دانشگاه و مردم، ایران و جهان. شاید انسانشناس واقعی کسی باشد که بلد است از میان این ساحلها عبور کند؛ نه آنکه یکی را انتخاب و دیگری را فراموش کند.
در نوشته شما، گیرتز، فوکو، بوردیو، موس، مید، بوآس، سارتر، هایدگر و دیگران شبیه مهمانانیاند که در یک خانه ایرانی دور سفره نشستهاند؛ اما صاحبخانه میخواهد صدای همه را بشنود، بیآنکه خانهاش را فراموش کند. و در کنار آنان، فردوسی و خیام و سعدی و حافظ ایستادهاند؛ انگار چهار باد از چهار سوی تاریخ ایران وزیدهاند و پردههای این خانه را به حرکت درآوردهاند.
این هم شاید یکی از زیباترین وجوه جهان نوشتاری شماست: اینکه میخواهید جهانی باشید، بیآنکه ایرانیبودن خود را پشت در بگذارید.
ایران در نوشته شما فقط یک جغرافیا نیست؛ یک حافظه است، یک لحن است، یک ریتم است، یک شیوه دیدن جهان است. گاهی در یک استعاره، گاهی در یک خاطره، گاهی در یک کلمه و گاهی در سکوت میان دو جمله، صدای این سرزمین شنیده میشود. و من فکر میکنم هر نویسندهای بالاخره روزی باید به این پرسش برسد که از کدام خاک مینویسد.
شما پاسخ خود را یافتهاید:
از خاکی که بوی گندم دارد، بوی نوروز، بوی حافظه، بوی خانه پدری و بوی مردمانی که هنوز میپرسند: «با قلمت چه میکاری؟»
دوست عزیزم،
در جهانی که گاهی دانشگاهها به کارخانه تولید مقاله تبدیل میشوند و کلمات زیر بار اصطلاحات تخصصی نفس کم میآورند، شما از «جان» نوشتار سخن میگویید.
و این سخن کمی نیست. علم اگر فقط دقیق باشد اما زیبا نباشد، شاید بتواند اندازه بگیرد، اما الزاماً نمیتواند لمس کند. اگر فقط مفهوم داشته باشد اما عاطفه نداشته باشد، شاید بتواند توضیح دهد، اما الزاماً نمیتواند به دل بنشیند. اگر فقط نظریه داشته باشد اما زندگی نداشته باشد، شاید بتواند جهان را طبقهبندی کند، اما نمیتواند با آن همدلی کند.
شما در این مانیفست میخواهید میان «دقت» و «دل» آشتی برقرار کنید. این آشتی، به گمان من، یکی از دشوارترین کارهای نویسنده است. زیرا باید هم چراغ عقل را روشن نگه داشت و هم آتش دل را خاموش نکرد. باید هم مفهوم ساخت و هم پنجرهای برای نفس کشیدن خواننده باقی گذاشت. باید هم پژوهشگر بود و هم انسان. و شاید «انسانشناسِ مؤلف» کسی است که این دو را در خود به صلح میرساند.
برای همین، جمله آغازین شما در ذهنم میماند: «نوشتن فقط ابزار بیان نیست، خودِ زیستن است.» اگر چنین باشد، پس هر جمله بخشی از زندگی نویسنده است که از او جدا میشود و به زندگی دیگری میرود.
پس نوشتن، نوعی بخشیدن است. بخشیدنِ تجربه، حافظه، تردید، پرسش، شکست، امید و فهم. و چه خوب که در پایان، دوباره به همان سفره میرسید. سفرهای که شاید تمام فلسفه نویسندگی شما در آن خلاصه شده باشد. قلم اگر نتواند چیزی بر این سفره بگذارد، هنوز گرسنهایم.
اما نانِ قلم همیشه نانِ خوردن نیست؛ گاهی نانِ فهم است، گاهی نانِ آرامش، گاهی نانِ پرسش، گاهی نانِ امید. گاهی یک کتاب، لقمهای است که انسانی در تاریکی میخورد تا راهش را پیدا کند. گاهی یک جمله، جرعه آبی است برای کسی که مدتها در بیابانِ بیمعنایی سرگردان بوده است. و گاهی یک پرسش، دانهای است که سالها در ذهن میماند تا روزی باران برسد.
شاید آن همسایه مصلحآبادی نمیدانست پرسشی که آن روز از شما پرسید، قرار است چند دهه بعد در قامت یک مانیفست دوباره متولد شود. اما بعضی پرسشها خودشان بذرند. در خاک ذهن میافتند و سالها بعد سبز میشوند.
دوست فرزانهام،
این مانیفست را که خواندم، احساس کردم شما در پایانِ راه نیستید؛ در آغازِ یک دور تازهاید. زیرا کسی که هنوز میپرسد «چه میکارم؟»، هنوز با جهان در گفتوگوست.
و شاید راز زندهماندن نویسنده همین باشد: اینکه پاسخهایش هرگز آنقدر بزرگ نشوند که پرسشهایش را خفه کنند.
شما در این متن، از نویسندگی سخن گفتهاید؛ اما من در پسِ این سخن، از زیستن خواندم. از انسانی که میخواهد کلمههایش نه بر سر مردم، که کنار مردم فرود بیایند. از قلمی که نمیخواهد فقط جهان را توصیف کند؛ میخواهد اندکی از رنج آن بکاهد، اندکی به فهم آن بیفزاید و شاید چراغ کوچکی در گوشهای روشن کند. و چه خوب که این چراغ، از کنار یک دیوار کاهگلی آغاز شده است.
شاید همه نظریهها، همه کتابها، همه مفاهیم و همه سالهای دانشگاهی، سرانجام باید به همان دیوار بازگردند و در برابر همان پرسش ساده بایستند: با قلمت چه میکاری؟
من اگر بخواهم تمام مانیفست شما را در یک تصویر خلاصه کنم، شما را کنار همان دیوار مصلحآباد میبینم؛ کتابی در دست، قلمی میان انگشتان و زمینی که هنوز منتظر بذر است.
در یک سو، کشاورز ایستاده و در سوی دیگر، نویسنده. یکی گندم میکارد تا نان بر سفره بیاید؛ دیگری کلمه میکارد تا معنا. یکی خاک را شخم میزند؛ دیگری ذهن را. یکی بذر میپاشد؛ دیگری پرسش. و هر دو، اگر درست کار کرده باشند، چیزی برای فردای دیگران باقی میگذارند.
شاید تمام تفاوت در جنس محصول باشد؛ یکی نانِ تن میدهد و دیگری نانِ جان. و چه آرزوی بزرگی است اینکه قلم، پس از عبور از کتاب و دانشگاه و نظریه، دوباره به سفره مردم برسد. این شاید زیباترین معنای «نویسنده بودن» باشد.
دکتر فاضلی عزیز،
مانیفست شما برای من بیش از بیانیه یک سبک نوشتن بود؛ شبیه وصیتنامهای زنده درباره نسبت قلم و زندگی؛ شبیه چراغی که نویسنده پیش از ادامه راه روشن میکند تا هم خودش مسیر را ببیند و هم دیگران بدانند از کدام راه میآید.
و من در پایان، به جای نقد، تنها میتوانم آرزو کنم: کاش قلمهایی که در این سرزمین میرویند، بیشتر به یاد همان پرسش باشند. کاش دانشگاه، دوباره پنجرههایش را به سوی کوچه باز کند. کاش مفهومها دوباره پاهایشان را در خاک زندگی بگذارند. کاش مقالهها دوباره نفس بکشند. کاش نظریهها از پشت میز بلند شوند و کنار سفره مردم بنشینند. و کاش نویسنده، پیش از آنکه از خود بپرسد «چه نوشتهام؟»، از خود بپرسد: «چه کاشتهام؟»
زیرا شاید در پایان، ارزش قلم نه به تعداد کلماتی که بر کاغذ نشانده است، بلکه به تعداد بذرهایی باشد که در ذهن و دل انسانها کاشته است. و شما چه زیبا این بذر را از کنار یک دیوار کاهگلی، از زبان یک همسایه، از خاک مصلحآباد برداشتهاید و به جهان نوشتار آوردهاید.
حالا این پرسش دیگر فقط پرسش آن همسایه نیست. پرسش همه ماست. پرسش هر کسی که قلمی در دست گرفته و میخواهد چیزی برای دیگری باقی بگذارد: با قلمت چه میکاری؟
شاید پاسخ شما را بتوان در یک جمله شنید: میخواهم کلمه بکارم؛ شاید جایی، روزی، انسانی از آن نانِ معنا بچیند.
