ادبِ مدرسه

ادبِ مدرسه

نعمت‌الله فاضلی

به مناسبت روز جهانی معلم (۲۰۲۶)

سال‌هاست که درباره مدرسه می‌اندیشم. نه فقط به مثابه یک نهاد آموزشی، بلکه به مثابه تجربه‌ای زیسته. من از مدرسه تنها در کتاب‌ها نیاموختم. مدرسه را نخست در مصلح‌آباد فراهان تجربه کردم؛ در کلاس‌های ساده‌ای که بوی نفت و خاک می‌دادند، در نیمکت‌هایی که گاه بیش از آنکه محل آموزش باشند، پناهگاهی برای رؤیاهای کودکی ما بودند. بعدها نیز در مقام معلم، استاد دانشگاه، پژوهشگر آموزش و مردم‌نگار، مدرسه را از هزار زاویه دیگر دیدم. مدرسه را در چهره دانش‌آموزان، در چشم‌های معلمان، در راهروهای فرسوده مدارس دولتی و در آرزوهای کوچک و بزرگی که هر روز در آن متولد و گاه سرکوب می‌شوند، شناختم. حاصل بخشی از این تجربه‌ها کتاب مردم‌نگاری آموزش شد، بخشی دیگر در الفبای زندگی بازتاب یافت و در کتاب مسئله مدرسه کوشیدم عصاره این مکاشفه‌ها را صورت‌بندی کنم. اما هر چه بیشتر نوشتم، بیشتر به این نتیجه رسیدم که مسئله اصلی آموزش نه برنامه درسی است، نه بودجه آموزشی، نه فناوری و نه حتی ساختار اداری؛ مسئله اصلی چیزی است که من آن را «ادب مدرسه» می‌نامم.

ما درباره آداب مدرسه بسیار سخن گفته‌ایم. درباره امتحان، نمره، انضباط، کتاب درسی، آیین‌نامه‌ها، ارزشیابی‌ها، بخشنامه‌ها و طرح‌های اصلاحی بی‌پایان بحث کرده‌ایم. اما کمتر از خود پرسیده‌ایم که «ادب مدرسه» چیست. قصه‌اش را در «مسئله مدرسه» آورده‌ام و خوانندگان آن کتاب می‌دانند. همان‌گونه که بهلول به جنید بغدادی گفت مشکل تو ناآشنایی با «آداب» نیست، ناآشنایی با «ادب» است، گمان می‌کنم ما نیز دهه‌هاست در نظام آموزشی گرفتار آداب شده‌ایم و ادب مدرسه و ادب آموزش و ادب یادگیری را فراموش کرده‌ایم. مدرسه‌ای که ادب ندارد، هر قدر هم آداب داشته باشد، سرانجام به کارخانه‌ای برای تولید انبوه مدرک و انقیاد تبدیل می‌شود. آنچه امروز بیش از هر چیز به آن نیاز داریم بازگشت به همین پرسش ساده اما مهیب است: ادب مدرسه چیست؟ بهلول گفت ادب غذا خوردن این است که لقمه حلال بخوریم، ادب سخنوری این است که سخن حق بگوییم و … لقمه حرام را با هر آدابی که بخوری یا سخن باطل را با هر آیه و حدیثی تزئین کنی …راه بجایی نخواهی برد و عاقبت بخیر نخواهی شد. این است که مدرسه هم ادب خاص خود را دارد. ادب مدرسه چیست؟

انسانِ مدرسه
هر بار که به بحران‌های بزرگ تاریخی می‌اندیشم، از حمله مغول تا قحطی‌های بزرگ، از بیماری‌های فراگیر تا جنگ‌ها، یک حقیقت برایم آشکارتر می‌شود: فاجعه‌ها پرده‌ها را کنار می‌زنند. آنها واقعیت را عریان می‌کنند. برای مثال می‌گویم. کرونا نیز چنین کرد. کرونا به ما آموخت که مهم‌ترین مسئله جهان نه اقتصاد است، نه سیاست، نه ایدئولوژی و نه فناوری. مهم‌ترین مسئله، خود انسان است. در لحظه‌ای کوتاه دیدیم که همه چیز تعطیل شد؛ بازارها، دانشگاه‌ها، مدارس، مسابقات، جلسات و آیین‌ها. زیرا جان آدمی در خطر بود. گویی جهان برای لحظه‌ای به ما یادآوری کرد آنچه فراموش کرده بودیم: انسان معیار همه چیز است.

از همان زمان بارها از خود پرسیدم اگر انسان مهم‌ترین مسئله است، آیا مدرسه ما نیز انسان را مهم‌ترین مسئله می‌داند؟ آیا دانش‌آموز در مدرسه یک انسان است یا یک پرونده؟ آیا معلم یک انسان است یا یک کارمند؟ آیا مدرسه مکانی برای شکوفایی وجود آدمی است یا دستگاهی برای نظم‌بخشی به بدن‌ها و ذهن‌ها؟ هر چه بیشتر اندیشیدم، بیشتر دریافتم که بحران مدرسه از همان جایی آغاز می‌شود که انسان به حاشیه رانده می‌شود. آن‌گاه که نمره مهم‌تر از فهم می‌شود، حضور فیزیکی مهم‌تر از اشتیاق یادگیری می‌شود، تبعیت مهم‌تر از خلاقیت می‌شود و آیین‌نامه مهم‌تر از کرامت انسانی می‌شود، مدرسه آرام آرام ادب خود را از دست می‌دهد.

ادب مدرسه از نظر من چیزی جز پاسداشت کرامت انسان نیست. ادب مدرسه یعنی دانش‌آموز را نه به عنوان ابزار آینده اقتصاد و نه سرباز آینده ایدئولوژی، بلکه به عنوان انسانی مستقل و صاحب شأن ببینیم. ادب مدرسه یعنی معلم را نه راوی رسمی محتوا، بلکه راوی فرهنگ و آتش‌افروز معنا بدانیم. ادب مدرسه یعنی باور کنیم هر کودک جهانی یگانه است و هیچ نظام آموزشی حق ندارد این یگانگی را قربانی میل خود به یکسان‌سازی کند.

مدرسه یا کارخانه
سال‌های طولانی است که نظام‌های آموزشی در سراسر جهان گرفتار توهم مهندسی شده‌اند. گمان می‌کنند انسان را می‌توان مانند یک پروژه فنی طراحی کرد. تصور می‌کنند با تغییر چند ماده قانونی، افزایش چند شاخص آماری یا تدوین چند سند راهبردی می‌توان یادگیری را تولید کرد. این همان خطای بزرگی است که دایان راویچ آن را در نظام آموزشی آمریکا نقد می‌کند و ما نیز به شیوه‌ای دیگر گرفتار آن شده‌ایم.

مشکل اینجاست که آموزش را با تولید اشتباه گرفته‌ایم. گویی مدرسه کارخانه است و دانش‌آموز محصول نهایی آن. از مدرسه انتظار داریم همان کاری را انجام دهد که یک خط مونتاژ انجام می‌دهد؛ ماده خام وارد شود و کالای استاندارد از آن خارج گردد. اما انسان کالا نیست. یادگیری تولید نمی‌شود. یادگیری رخ می‌دهد. جوانه می‌زند. رویش پیدا می‌کند. مانند بذر است، نه مانند پیچ و مهره.

در تمام سال‌هایی که تدریس کرده‌ام، بارها دیده‌ام که بهترین یادگیری‌ها در حاشیه برنامه‌ها اتفاق افتاده‌اند. یک جمله، یک نگاه، یک گفت‌وگوی کوتاه، یک روایت، یک تجربه مشترک، اثری بر دانشجو گذاشته که هیچ کتاب درسی و هیچ امتحانی نتوانسته است. زیرا آموزش در عمق خود یک پدیده انسانی است. آموزش بیش از آنکه انتقال دانش باشد، انتقال شیوه بودن است. دانش‌آموزان بیش از آنکه از حرف‌های ما بیاموزند، از نوع بودن ما می‌آموزند. آنها نمی‌شنوند که چه می‌گوییم؛ می‌بینند که چگونه زندگی می‌کنیم.

به همین دلیل است که مدرسه هرگز نمی‌تواند صرفاً از طریق مقررات اصلاح شود. آنچه مدرسه را دگرگون می‌کند روحی است که در آن جریان دارد. اگر روح مدرسه مبتنی بر احترام، دوستی، حقیقت‌جویی و گفت‌وگو باشد، حتی ساختمان فرسوده نیز می‌تواند محل یادگیری باشد. اما اگر روح مدرسه بر تحقیر، ترس، رقابت بیمارگونه و تبعیض استوار باشد، بهترین امکانات نیز آن را نجات نخواهند داد.

معلمِ اصیل
بسیاری از ما قربانی تصویری شده‌ایم که نظام‌های بوروکراتیک از معلم ساخته‌اند. در این تصویر، معلم صرفاً مجری است؛ مجری بخشنامه‌ها، برنامه‌ها و محتواها. اما تجربه زیسته من چیز دیگری می‌گوید. در سراسر تاریخ آموزش ایران، آنجا که اتفاقی مهم افتاده، یک معلم ایستاده است. از جبار باغچه‌بان و توران میرهادی گرفته تا بهمن‌بیگی و معلمان گمنامی که نامشان در هیچ کتابی نیامده است اما در حافظه شاگردان خود جاودانه شده‌اند.

این معلمان ادب مدرسه را شناخته بودند. آنها می‌دانستند معلمی شغل نیست؛ شیوه‌ای از بودن است. معلم اصیل کسی است که حتی در دل سخت‌ترین ساختارها، امکان انسان بودن را حفظ می‌کند. او می‌داند که رسالتش صرفاً تدریس محتوا نیست؛ رسالتش حفظ شعله‌ای است که نامش انسانیت است.

در مردم‌نگاری آموزش کوشیده‌ام نشان دهم چگونه نظام‌های آموزشی مدرن در طول زمان معلم را به کارمند تقلیل داده‌اند. اما در همان کتاب نیز نشان داده‌ام که هیچ ساختاری هرگز نتوانسته عاملیت معلم را به طور کامل از بین ببرد. معلم هنوز می‌تواند انتخاب کند. می‌تواند در کلاسش فضایی برای گفت‌وگو بیافریند. می‌تواند احترام را آموزش دهد. می‌تواند متفاوت بیندیشد. می‌تواند الهام ببخشد. و این توانایی، بزرگ‌ترین سرمایه آموزش است.

بارها گفته‌ام که معلم باید آتش باشد. آتش نه به معنای سوزاندن، بلکه به معنای روشن کردن. آتش گرما می‌دهد، نور می‌دهد و رو به بالا حرکت می‌کند. معلمی که خود نسوخته باشد، نمی‌تواند گرما ببخشد. معلمی که خود نیندیشیده باشد، نمی‌تواند اندیشه بیافریند. و معلمی که خود انسان بودن را تجربه نکرده باشد، نمی‌تواند انسان تربیت کند.

جمع‌بندی: بازگشت به ادب
امروز که جامعه ما زیر فشار انواع بحران‌ها زندگی می‌کند؛ از بحران اقتصادی و تورم گرفته تا فرسایش اعتماد اجتماعی و احساس ناامنی‌های روزافزون، بیش از هر زمان دیگری به بازاندیشی در مدرسه نیاز داریم. اما این بازاندیشی نباید از آیین‌نامه‌ها آغاز شود. باید از یک پرسش بنیادین آغاز شود: آیا هنوز انسان را در مرکز آموزش قرار داده‌ایم؟

ادب مدرسه، پیش از هر چیز، دفاع از انسان است. دفاع از حق متفاوت بودن، حق اندیشیدن، حق خلاق بودن و حق محترم شمرده شدن. ادب مدرسه یعنی ترجیح کرامت بر انضباط، معنا بر مناسک، یادگیری بر نمره و انسان بر ساختار.

کتاب مسئله مدرسه را نوشتم تا نشان دهم مدرسه صرفاً یک نهاد نیست، بلکه مسئله‌ای تمدنی است. مردم‌نگاری آموزش را نوشتم تا آموزش را از زاویه تجربه زیسته ببینم. و الفبای زندگی را نوشتم تا بگویم یادگیری پیش از آنکه مهارت باشد، شیوه زیستن است. اکنون بیش از گذشته باور دارم که اگر قرار است مدرسه‌ای داشته باشیم که آینده را بسازد، باید پیش از هر چیز ادب مدرسه را بازیابیم.

زیرا مدرسه‌ای که ادب ندارد، هر اندازه پرهیاهو باشد، در نهایت سکوتی بزرگ تولید می‌کند. اما مدرسه‌ای که ادب دارد، حتی در کوچک‌ترین کلاس و فقیرترین روستا، می‌تواند انسان‌هایی بیافریند که جهان را روشن‌تر، عادلانه‌تر و انسانی‌تر کنند. و شاید در نهایت، تمام معنای آموزش چیزی جز همین نباشد. مدرسه باید هنرِ انسان ماندن را آموزش دهد؛ هنری که هر روز کمیاب‌تر می‌شود و هر روز ضروری‌تر.