خواندن؛ آتشی که در جان می‌افتد

خواندن؛ آتشی که در جان می‌افتد

نعمت‌الله فاضلی

همه کلاس‌ها و درس‌هایم قسمتی از تلاشم آموزش خواندن و نشان دادن اهمیت آن است. مهم نیست رشته ما چیست، چه درسی را می‌خوانیم، در چه مقطعی هستیم، هر که هستیم یکی از کارهای ما خواندن است. بگذارید اشاره‌ای به آن کنم و توجهتان را به آن معطوف سازم. هر چند می‌دانم در جهان پساسواد خواندن آن هم خواندن عمیق کاری است بس دشوار. اما معلم هستم و تکلیف این است که حقیقت را بگویم.

گاهی آدمی در میانهٔ روزمرگی‌هایش، در میان رفت‌وآمدهای بی‌پایان، در میان صدای زنگ گوشی و پیام‌های بی‌وقفه، ناگهان احساس می‌کند چیزی در زندگی‌اش کم است؛ چیزی که نه پول جبرانش می‌کند، نه شهرت، نه موفقیت‌های کوچک و بزرگ. انگار در جایی از وجودش، یک چراغ خاموش مانده است؛ چراغی که اگر روشن شود، جهان را جور دیگری می‌بیند. من سال‌هاست فهمیده‌ام که آن چراغ، خواندن است؛ نه خواندنِ زیاد، بلکه خواندنِ درست؛ خواندنِ عمیق؛ خواندنِ آن‌گونه که واژه‌ها از روی صفحه بلند شوند و در جان آدمی بنشینند، مثل دانه‌ای که در خاک می‌افتد و آرام‌آرام ریشه می‌دواند.

خواندنِ واقعی، آن خواندنی است که آدمی را از سطح به عمق می‌برد؛ از ظاهر به باطن؛ از دانستن به شدن. خواندنِ واقعی، تمرینِ خوانایی است؛ یعنی توانایی دیدنِ مفهوم پشت واژه، دیدنِ جهان پشت جمله، دیدنِ انسان پشت متن. خواندنِ واقعی، آن است که متن را به منش تبدیل کند؛ یعنی آن‌قدر با واژه‌ها زندگی کنی که بخشی از وجودت شوند. من همیشه گفته‌ام که خواندن، روخوانی نیست؛ این‌ها قرآن نیستند که صرف خواندن‌شان ثواب داشته باشد. خواندنِ دانشگاهی، خواندنِ علمی، خواندنِ انسانی، باید درگیر کند؛ باید تکان دهد؛ باید آدمی را از جایی که ایستاده، جابه‌جا کند.

در کتاب الفبای زندگی؛ خواندن و نوشتن به مثابه زیستن نوشته‌ام که خواندن یعنی چه. خواندن، فقط عبور چشم از روی کلمات نیست؛ خواندن، یک سفر است؛ سفری که اگر درست آغاز شود، آدمی را به جایی می‌برد که هرگز تصورش را نمی‌کرد. خواندن، فناوری است؛ فناوری فکری؛ فناوری‌ای که می‌تواند جهان را تغییر دهد، جامعه را تغییر دهد، و از همه مهم‌تر، وجود آدمی را تغییر دهد. واژه‌ها اگر درست خوانده شوند، تبدیل می‌شوند به ابزار؛ ابزار فهمیدن، ابزار دیدن، ابزار ساختن.

اما خواندن، یک شرط دارد؛ شرطی که در کلاس‌ها به آن به قدر کافی تأکید جدی نمی شود: انگیزش. انگیزش، ۹۹ درصد یادگیری است؛ بقیهٔ چیزها یک درصد. اگر انگیزه نباشد، هیچ‌چیز نیست؛ نه کتاب، نه کلاس، نه استاد، نه دانشگاه. انگیزش همان آتشی است که در جان آدمی می‌افتد و او را به حرکت وامی‌دارد. انگیزش همان چیزی است که داماسیو—عصب‌شناس بزرگ—در کتاب خطای دکارتی درباره‌اش حرف می‌زند. او نشان داد که شناخت، بدون عاطفه، ممکن نیست. عاطفه، بنزینِ شناخت است؛ موتورِ فهمیدن است؛ نیروی محرکهٔ تصمیم‌گیری است. آدمی اگر چیزی را دوست نداشته باشد، نمی‌تواند آن را بفهمد؛ نمی‌تواند آن را به یاد بسپارد؛ نمی‌تواند آن را در زندگی‌اش به کار ببندد.

داماسیو نشان داد که تجربهٔ عاطفی، روی مغز علامت می‌گذارد؛ اسمش را گذاشت Body Marker. یعنی بدن، تجربهٔ عاطفی را روی مغز حک می‌کند. برای همین است که شمارهٔ کسی را که دوستش دارید، همیشه به یاد دارید؛ اما شمارهٔ کسی که برایتان مهم نیست، هرگز در حافظه‌تان نمی‌ماند. این ربطی به حافظه ندارد؛ ربطی به اهمیت دارد. ربطی به عشق دارد. ربطی به انگیزش دارد.

خواندن هم همین است. اگر کتابی برایتان مهم باشد، در جان‌تان می‌نشیند؛ اگر مهم نباشد، مثل آب از دست‌تان می‌لغزد. خواندنِ واقعی، خواندنِ عاشقانه است؛ خواندنِ آن‌گونه که آدمی با متن رابطه برقرار کند؛ مثل رابطهٔ دو انسان؛ رابطه‌ای که در آن، نگاه‌ها ردوبدل می‌شود، نفس‌ها شنیده می‌شود، و معناها از یک وجود به وجود دیگر منتقل می‌شود.

همیشه گفته‌ام که خواندن، مثل عاشق شدن است. شاعر بزرگ ما گفته بود: «عاشق شو ور روزی کار جهان سرآید- ناخوانده نقش مقصود در کارگاه هستی» یعنی جهان، با عشق می‌چرخد؛ با علاقه می‌چرخد؛ با انگیزش می‌چرخد. هیچ فلاکتی برای بشر بدتر از «فقر علاقه» نیست. آدمی اگر علاقه‌اش را از دست بدهد، همه‌چیز را از دست داده است؛ حتی اگر پولدار باشد، حتی اگر مشهور باشد، حتی اگر موفق باشد. فقر علاقه، آدمی را افسرده می‌کند؛ بیمار می‌کند؛ بی‌معنا می‌کند. خواندن، راهی برای بازگرداندن علاقه است؛ راهی برای روشن کردن چراغی که خاموش شده است.

بارها در کلاس‌ها گفته‌ام که هوش مصنوعی، هر کاری می‌تواند بکند؛ می‌تواند مقاله بنویسد، می‌تواند فیلم بسازد، می‌تواند موسیقی خلق کند، می‌تواند معادلات پیچیده را حل کند؛ اما دو چیز را نمی‌تواند:  علاقه و هویت. هوش مصنوعی نمی‌تواند برای شما علاقه بسازد؛ نمی‌تواند برای شما هویت خلق کند. علاقه، از دل تجربهٔ انسانی می‌آید؛ از دل خواندن می‌آید؛ از دل مواجههٔ واقعی با متن می‌آید. هویت، از دل انتخاب‌های شما می‌آید؛ از دل پرسش‌هایی که می‌پرسید؛ از دل کتاب‌هایی که می‌خوانید؛ از دل جمله‌هایی که در جان‌تان می‌نشیند.

خواندن، راهی برای ساختن هویت است. آدمی با خواندن، خودش را می‌سازد؛ خودش را می‌فهمد؛ خودش را کشف می‌کند. راهی برای فهمیدن خود است. خواندن، آینه‌ای است که آدمی را به خودش نشان می‌دهد؛ به ضعف‌هایش، به قوت‌هایش، به ترس‌هایش، به امیدهایش، به رؤیاهایش.

خواندن، راهی برای بازگشت به خانه است؛ خانهٔ وجود. ذهن ما، بی‌خانمان شده است؛ سرگردان شده است؛ چون علاقه ندارد، چون انگیزه ندارد، چون پیوند ندارد. خواندن، راهی برای بازگرداندن ذهن به خانه است؛ راهی برای ساختن خانه‌ای درونی؛ خانه‌ای که آدمی بتواند در آن آرام بگیرد، تمرکز کند، توجه کند، دقت کند، و سرشار شود.

خواندن، راهی برای پیوند با سرزمین است. ایران، فقط جغرافیا نیست؛ ایران، سازهٔ مفهومی است؛ فناوری فکری است؛ چشم‌انداز فهمیدن است. اگر بتوانید مفهوم ایران را در ذهن‌تان جای دهید، می‌توانید جهان را از چشم‌انداز ایران بفهمید؛ نه از چشم‌انداز ایدئولوژی‌ها، نه از چشم‌انداز تبلیغات، نه از چشم‌انداز رسانه‌ها. خواندن، راهی برای ساختن این چشم‌انداز است؛ راهی برای فهمیدن اینکه چرا این خاک مهم است؛ چرا این آب مهم است؛ چرا این تاریخ مهم است.

خواندن، راهی برای پرستاری از میهن است. پرستاری، یعنی مراقبت؛ یعنی نگه‌داشتن؛ یعنی فهمیدن اینکه این سرزمین، خانهٔ وجود ماست. خواندن، راهی برای فهمیدن اینکه چرا باید از این خانه و خاک و تاریخ مراقبت کرد.  خواندن، راهی برای فهمیدن اینکه چرا آدمی باید بگوید ترجیح می‌دهم کشور خودم را آباد و آزاد کنم تا اینکه در یک جای آباد و آزاد زندگی کنم؛ و می‌خواهم ایران را بسازم؛ می‌خواهم سهمی در این سرزمین داشته باشم.

می‌خواهم عاشق‌تر شوم؛ می‌خواهم کنجکاوتر شوم؛ می‌خواهم بیشتر بدانم؛ می‌خواهم بیشتر بفهمم. می‌خواهم انسان دیگری شوم؛ انسانی که می‌فهمد، می‌بیند، می‌پرسد، و می‌سازد. می‌خواهم چراغی در جانم روشن شود؛ چراغی که خاموش مانده بود؛ چراغی که اگر روشن شود، جهان را جور دیگری می‌بینم.

خواندن، آتشی است که در جان می‌افتد؛ آتشی که اگر بیفتد، آدمی را گرم می‌کند؛ روشن می‌کند؛ زنده می‌کند؛ عاشق می‌کند؛ کنجکاو می‌کند؛ خلاق می‌کند؛ انسان می‌کند. خواندن، راهی برای زنده بودن است؛ برای انسان بودن است؛ برای معنا داشتن است؛ و راهی برای ساختن آینده است؛ آیندهٔ خود، آیندهٔ جامعه، آیندهٔ سرزمین. و ساختن جهانی است که در آن، آدمی بتواند با معنا زندگی کند؛ با عشق زندگی کند؛ با امید زندگی کند. خواندن، راهی برای ساختن خود است؛ و هیچ کاری در جهان، مهم‌تر از ساختن خود نیست.

*(بازنویسی قسمتی از صحبت‌های دکتر فاضلی در کلاس تاریخ تحولات فرهنگی ایران، دانشگاه علامه طباطبایی، ۱۴۰۴)