یادداشتی که میخوانید آغاز فصل پایانی کتاب «در آئینه دیگری: صلح، همزیستی و امکان با هم بودن» است که امروز آن را به نشر همرخ برای چاپ دادم. با بحران ویرانگر جنگ و فروپاشی اقتصادی کشور، متأسفانه امکان خرید کتاب بی نهایت محدود شده است و نمی دانم «در آئینه دیگری» که حاصل عمرم هست مجال خوانده شدن بیابد یا نه. اما امیدوارم فرهیختگان و انسان دوستان و وطندوستان کمک کنند تا کتاب در جامعه ایران زنده و سرزنده بماند. کتاب رسانه صلح و زندگی است. قطعه ای از کتابم را با هم بخوانیم. این کتاب تلاشی است برای یادگیری «هنر با هم بودن».
وقتی الفبای زندگی؛ خواندن و نوشتن به مثابه زیستن را مینوشتم، به تدریج به این نتیجه رسیدم که نوشتن فقط فعالیت فکری یا حرفهای نیست. نوشتن برای من شکلی از زیستن است. همانگونه که بعضی آدمها باغبانی میکنند، بعضی سفر میکنند و بعضی عبادت میکنند، من نیز مینویسم. نوشتن برای من همواره چیزی میان مراقبه، نیایش، گفتوگو و جستوجوی خویشتن بوده است. هر بار که پشت میز مینشینم و سطری مینویسم، احساس میکنم بخشی از آشوبهای درونیام صورت و معنایی پیدا میکنند. کلمات برای من فقط ابزار انتقال معنا نیستند؛ پناهگاه معنا هستند. شاید به همین دلیل باشد که هیچگاه نتوانستهام میان نوشتن و صلح فاصلهای ببینم. نوشتن، دستکم آنگونه که من تجربه کردهام، کنشی صلحجویانه است. انسان وقتی مینویسد به جای فریاد زدن، گفتوگو میکند؛ به جای حذف کردن، توضیح میدهد؛ به جای خشونت، زبان را به میدان میآورد. قلم، دستکم در تجربه زیسته من، همواره جایگزینی برای خشونت بوده است. هر کتابی که نوشتهام، حاصل نوعی آشتی موقت با جهان بوده است. گویی در فرایند نوشتن، آدمی میکوشد با زندگی، با گذشته، با رنجها، با امیدها و حتی با نادانستههای خویش وارد گفتوگو شود و شکلی از صلح درونی را تجربه کند.
کتاب در آینه دیگری این تجربه را برای من به شکلی مضاعف رقم زد. زیرا موضوع این کتاب چیزی بیرون از زندگی خودم نبود. این بار نه فقط ابزار من نوشتن بود، بلکه خود موضوع نیز صلح بود. من سالها درباره فرهنگ، زندگی روزمره، روایت، تجربه زیسته و آموزش نوشته بودم؛ اما در این کتاب همه آن تجربهها پیرامون یک دغدغه مرکزی گرد آمدند: چگونه میتوان در جهانی که ظاهراً هر روز بر حجم بیگانگی، سوءتفاهم، خشونت و گسستهایش افزوده میشود، همچنان از صلح سخن گفت؟ چگونه میتوان از صلح نوشت بیآنکه آن را به شعاری اخلاقی یا آرمانی دوردست تقلیل داد؟ چگونه میتوان نشان داد که صلح نه فقط در عرصه سیاست،
بلکه در متن زندگی روزمره، در شیوه نگاه کردن به دیگری، در کیفیت گفتوگو، در نحوه شنیدن و حتی در نوع روایت کردن جهان حضور دارد؟ کتاب حاضر در اصل حاصل همین جستوجوست. جستوجوی کسی که بیش از آنکه به دنبال تعریف صلح باشد، در پی زیستن آن بوده است.
در تمام سالهای تدریس دانشگاهیام، کمتر به خودم به عنوان انتقالدهنده دانش نگاه کردهام. هرچه پیشتر آمدهام، بیشتر احساس کردهام که وظیفه معلم چیزی فراتر از انتقال اطلاعات است. کتابها اطلاعات را بهتر از ما منتقل میکنند. اینترنت و هوش مصنوعی نیز بخش بزرگی از این وظیفه را برعهده گرفته است. آنچه همچنان بر عهده معلم باقی مانده، کمک به زیستن است. معلم، اگر بخواهد معنایی فراتر از شغل خود داشته باشد، کسی است که به دیگران کمک میکند جهان را اندکی بهتر بفهمند و در نتیجه زندگی بهتری بیافرینند. وقتی به هزاران دانشجویی فکر میکنم که در طول این سالها در کلاسهایم حضور داشتهاند، بیشتر از آنکه نگران باشم چه نظریههایی را از من آموختهاند، به این فکر میکنم که آیا توانستهام آنان را در فهم پیچیدگی زندگی یاری کنم یا نه. آیا توانستهام آنان را نسبت به رنج دیگران حساستر کنم؟ آیا توانستهام در آنان ظرفیت گفتوگو،
پرسشگری و همدلی را افزایش دهم؟ اگر پاسخ این پرسشها حتی تا اندازهای مثبت باشد، احساس میکنم بخشی از رسالت خود را انجام دادهام.
همین نگاه است که نوشتن کتاب را نیز برای من به ادامه معلمی تبدیل کرده است. من کتاب را رسانه صلح میدانم. رسانهای کُند، آرام و بیهیاهو. رسانهای که برخلاف بسیاری از ابزارهای ارتباطی معاصر، مخاطب را به شتاب فرامینخواند، بلکه او را به مکث دعوت میکند. کتاب از خواننده میخواهد لحظهای بنشیند، گوش دهد، تأمل کند و به جهان از زاویهای دیگر نگاه کند. در جهانی که سرعت به ارزش تبدیل شده است، کتاب هنوز مدافع آهستگی است. و صلح نیز به همین آهستگی نیاز دارد. خشونت اغلب شتابزده است. از عجله در داوری تغذیه میکند. از قطع کردن گفتوگو نیرو میگیرد. اما صلح محصول درنگ است. محصول زمانی است که انسان لحظهای بایستد و از خود بپرسد: دیگری چه میبیند که من نمیبینم؟ چه رنجی را تجربه میکند که از چشم من پنهان مانده است؟ چه روایتی از جهان دارد که من هنوز نشنیدهام؟
از همین نقطه است که انسانشناسی وارد میدان میشود. اگر بخواهم همه سالهای فعالیت علمی خود را در یک جمله خلاصه کنم، شاید بگویم که انسانشناسی برای من هنر شنیدن دیگری بوده است. از همان زمانی که با
سنت انسانشناسی تفسیری آشنا شدم، احساس کردم این سنت چیزی بسیار فراتر از یک مکتب دانشگاهی است. در اندیشه کلیفورد گیرتز و مری داگلاس و ویکتور ترنر دیگر انسانشناسان تفسیری، انسان موجودی دیده میشود که در جهان معناها زندگی میکند؛ موجودی که جهان خود را روایت میکند، تفسیر میکند و از خلال همین فرایندها به زندگیاش شکل میدهد. این نگاه عمیقاً انسانمحور است، اما نه به معنای خودبنیاد و خودکفای مدرن آن. انسانمحور است زیرا به عاملیت، خلاقیت و توانایی معناپردازی انسان ایمان دارد. صلحمحور است زیرا هیچ انسانی را صرفاً موضوع مطالعه یا ابژه شناخت تلقی نمیکند. هر انسان در این نگاه حامل جهانی از معناهاست و هر جهان معنایی سزاوار شنیده شدن است.
