ضیافت سحرگاهی کلمات

ضیافت سحرگاهی کلمات

به بهانه نشر کتاب «ضیافت کلمات» نوشته مقصود فراستخواه
احمد راسخی لنگرودی |  ۱۴۰۵/۰۸/۱۲

اگر «کلمه‌»ها در جمع ما انسان‌ها زندگی نمی‌کردند، چه می‌کردیم؟ بدون کلمات چه می‌توانستیم کرد؟ اگر کلمه‌ها نبودند چگونه انسان هستی خود را در جهان می‌نمایاند؟ دل خود را می‌شکافت و معنا از آن بیرون میاورد. اگر کلمه‌ها نبودند، ‌شاید هیچ نبود. اسم نبود،‌ معنا نبود‌، اندیشه نبود، سخن نبود و هیچ‌گاه چهره حقیقت ظاهر نمی‌گشت و همچنان در لایه‌های پنهان و تودرتوی خود فرومی‌ماند.

کلمه پیوسته با آدمی است. تمام دانش‌ها و اندیشه‌ها، احساسات و نگرش‌ها به نحوی زاده کلمات‌اند. اگر کلمه‌ها نبودند، انسان مهمترین ویژگی خود را از دست می‌داد. هستی انسانی ما پنهان می‌ماند، راه گفتگو بسته بود، تفکری روی نمی‌داد. در آن صورت نه متکلمی بود و نه مخاطبی؛ نه گفتی بود و نه شنودی؛ نتیجتاً چیزی هم فهمیده و شناخته نمی‌شد. به تعبیر برخی فیلسوفان کلمه راهی برای ظهور وجود می‌گشاید و طبیعتاً آنجا که کلمه و کلام نباشد، گشودگی و انکشاف وجود هم نخواهد بود.

بی‌تردید زبان ما از ترکیب کلمات ساخته شده است و زبان نیز ویژگی بارز هستی ماست؛ چنان‌که فیلسوف آلمانی مارتین هایدگر به تأکید می‌گوید: هستی ما زبان‌گونه است و ما فقط در زبان زندگی می‌کنیم. هرگز نمی‌توانیم جایگاهی فراتر از زبان برای خود بیابیم و از آنجا به آن بنگریم، یا بیندیشیم، یا تلاش کنیم که تعریفش کنیم. نتیجه اینکه، حضور ما در این جهان به زبان و کلمات وابسته است. عبارت کوتاه اما به لحاظ مضمون بلند هایدگر در مقاله «خطابه یادبود»، روشنگر همین معناست: «زبان قرارگاه و خانه وجود است، انسان در خانه زبان سکونت می‌کند و متفکران و شاعران محافظان این خانه‌اند.»

باری، ما از کلمه‌ایم و کلمه از ماست. کلمه نیاز هستی ماست. ما با کلمه زنده‌ایم. خود را نمی‌یابیم مگر به واسطه کلمه. ما همواره چه بخواهیم و چه نخواهیم در محضر کلمه‌ایم. کلمه و کلام قواره آدمی را به نمایش می‌نهد. کلمه معرف شخصیت ماست. ما از طریق به کارگیری کلمات شناخته می‌شویم. در کلمه است که غنچه آگاهی می‌شکفد. از خواب جهالت بیدار می‌شویم و از دریچه آن با دیگران پیوند و نسبت برقرار می‌داریم. در کلمه است که ما خود و دیگران را بازمی‌یابیم و از تکوین و رویدادهای جهان هستی باخبر می‌شویم.

کتاب «ضیافت کلمات» نوشته مقصود فراستخواه دل واژه‌هایی سخت متأملانه است که می‌خواهد تأیید و تأکیدی بر این حقایق مسلم باشد. صاحب اثر در اوقات سحرگاهی و در هفتاد سالگی خود به پشتوانه تجربه چند دهه نوشتن به ضیافت کلمات می‌رود تا نقش برجسته اظهار «کلمه» را به مخاطب یادآور شود؛ «اظهار به کسی و اظهار به خود» و چه نقشی از این مهمتر و برجسته‌تر. آنچه که در این ضیافت با عباراتی کارشده قلمی می‌شود تقلایی است «برای رهایی از غربت تنهایی». «درب خانه کسی را زدن، به ضیافت کسی رفتن، با او سخن گفتن.»

صاحب اثر همچون ارسطو به درستی پرده از این حقیقت برمی‌دارد که «ما نیمه‌های گمشده یکدیگریم». در ضیافت کلمات «نیمه‌های گمشده خویش (را) در همدیگر می‌جوییم.» به زعم او در سپهر کلمه است که همه را به رسمیت می‌شناسیم و با یکدیگر پیمان دوستی می‌بندیم؛ «فارغ از هر نژاد و دیدگاه و عقیده و مذهبی که دارند یا ندارند.»

با خواندن «ضیافت کلمات» ما با این پرسش مواجه‌ایم که اگر به راستی «کلمه‌»ها در جمع ما انسان‌ها زندگی نمی‌کردند و ما آنها را برای مقاصد خود به کار نمی‌گرفتیم، چه می‌کردیم؟ تصور کنید اگر یک لحظه خورشید کلمات در سپهر سخن محو و خاموش می‌شد، چه حادثه‌ای در جهان انسانی رخ می‌داد؟ این پرسش زمانی جدی‌تر مطرح می‌شود که در ضیافت کتاب‌هایی از این دست قرار گرفته باشیم. آنجاست که می‌فهمیم کلمه‌ها در هست بودن ما چقدر ضروری و نقش‌آفرین‌اند.