در این روزهای بیهوایی، وقتی یک روز هوای شهر کمی چهره زیبا به خود میگیرد و از سر مهر اکسیژن به محیط زیست شهری ما میدمد، انگار حیات به خانه شهرمان بازمیگردد و طبیعت به ما لبخند میزند. باد و باران، این دو سرمایه ارزشمند طبیعت، میشوند فیلتر هوا، امکان استنشاق به ما میدهند. دهلیزهای تنفسی باز میشوند. ریهها به حالت طبیعی خود بازمیگردند. نفسها هم در این روز جور دیگری از گرمگاه سینه برمیآیند. همهجا رنگ و روی زندگی به خود میگیرد. چهرهها شاداب و تر و تازه نشان داده میشوند. در چنین مواقعی صدای دلنشین طبیعت بهتر شنیده میشود. مثل آن سالهای دور که طبیعت؛ زمین و آسمان و آب و هوا با ما همراه بودند و با ما سر آشتی داشتند. لحظهای از ما جدا نمیشدند. سالهایی که به وقتش برف بود، یخ بود، باد بود، باران بود، شادی هم در خانه و کوچه و خیابان بود.
در چنین روزی انگار زمین زیر پا شبیه مخمل است و آسمان نیز شبیه زیباترین سقف دنیا، جان میدهد برای یک نگاه. جملگی شور و نشاطی در خود احساس میکنیم؛ سرشار از صلح و صفا و صمیمیت، سادگی و صداقت. در این روز انگیزه پیدا میکنیم برای وجود داشتن، خود و اطراف را دیدن و خویش را به تحرک واداشتن. انگار بین ما و طبیعت آشتی دوباره برقرار میشود. به وجودش امیدوار و دلگرم میشویم. به همین خاطر نمیخواهیم این روز زود تمام شود. ترس از دست دادن در وجودمان میافتد. میخواهیم از دست ندهیم این میهمان عزیز نورسیده را، همینطور پذیرایش باشیم. اما چه کنیم که نیامده بانگ رفتن سر میدهد و بر خلاف میل ما نابهنگام میرود.
وقتی یک روز هوای سالم به سراغ شهرمان میآید آدمی هوس میکند ساعتی دست از کار روزانه خود بکشد، خود را از سلطه کشنده آلایندهها و هیولای تکنیک آزاد کند و بیخیال کار و بار در فضای آزاد پارک جشنواره هوای پاک برگزار کند. برای این موهبت خلقت مراسم بزرگداشت برپا دارد. همینطور به آسمان خیره شود. سرود شادی سر دهد. گوش جان سپرد به ندای دلنواز طبیعت. بنگرد به آن پرنده خوشآواز که از این شاخه به آن شاخه درختان میپرد و از فرط شادی مدام دم میجنباند و ترنم شادی سر میدهد. میطلبد با ورزش و پیادهروی و دویدن، نشاط و طراوت به روح خود هدیه کرد و در نتیجه از انبوه التهابات تن اندکی کاست.
در چنین روزی آدمی هوس میکند برای ساعتی با باد و باران و یا آفتاب عالمتاب همنشین شود. عقده خود باز کند و تا میتواند اکسیژن راهی ریههای آلوده خود کند. آنجاست که با این نوع اکسیژنگیریِ طبیعی ذهن آزاد و رها در آسمان بلند خیال به پرواز درمیآید. خاطرات خوش زمستانهای دور را از سر میگذراند. رؤیاهای خوش زندگی را در سر میپروراند. مجالی فراهم برای تفکر معنوی و فلسفی. یک وقت میبینی این ذهن جانگرفته از طراوت و شادابی هوا، مثل برگ درختان پاییزی در هوای پُرباد، به کجاها که نمیرود و چه سیر و سیاحتی در جهانهای شناخته و ناشناخته اندیشه که نمیکند. همهاش حدیث آرزومندی و سروده مشتاقی. پنداری رابطهای است میان اندیشیدن و هوای پاک. این پیوند بنیادساز چهها که با آدمی نمیکند و چه ماجراهای حیرتانگیز و مهیج عقلانی و خیالی را که موجب نمیشود.
