حسین کمالوند | ۱۴۰۵/۰۸/۰۴
پس از سه ماه رایزنی با ناشران مختلف و پیگیریهای مداوم و خستگی ناپذیر، سرانجام چند هفته پیش، قرارداد انتشار کتاب «وبرِ ایرانی» با نشر هَمرخ امضا شد. نسخهٔ نهایی اثر نیز به ناشر تقدیم شده و کتاب همین روزها وارد مرحلهٔ دریافت مجوز و صفحهآرایی میشود.
قرار گرفتنِ این کتاب در فرایندِ انتشار اما قصه و حکایتِ مفصل و البته دردناکی دارد. سه ماه تمام با ناشران مختلف رایزنی کردم؛ در تمامِ این مدت، حجم زیادِ این نوشته و ماهیتِ تألیفیِ اثر، به دو مانع اصلی پذیرش آن تبدیل شده بودند. سرنوشتِ کتابی با این تعداد صفحه، بهزعم ناشرانِ مختلف پیشاپیش برابر بود با شکستِ مطلق و فجیع. بارها شنیدم که چنین اثری خوشفروش که نیستْ هیچ، اصلاً قابلِ چاپ هم نیست (یکی از جامعهشناسان برجستهٔ این کشور، به نمایندگی از ناشر با حرارتِ بسیار فرمودند «سوگند میخورم و شرط میبندم که یک نسخه از این کتاب فروش نخواهد رفت.») سرانجام سه ناشرِ معروف اثر را پذیرفتند. جملگی، بلافاصله و بیدرنگ، بحثِ چکشکاریِ آن را به میان کشیدند. دقیقاً همانند گرگِ درنده، بیرحمانه بهجان پارهٔ تنم افتادند و حرف اول و آخر هر سه یکی بود: «این نوشته باید کوتاه شود، بخشهایی از آن کنار گذاشته و از بدنهاش کاسته شود تا در اندازهٔ متعارف این روزهای بازار نشر جا بگیرد.» مدیر یکی از ناشران معروف، ده دقیقه پس از نظر کردن در نوشته (عندالله فقط و فقط ده دقیقه بعد)، دقیقاً بهسانِ یک دلال و املاکی و یک کاسبِ اهلِ خرید و فروش، فرمودند که «عنوانش خوبه، شیکه، تازه است، چند روز وقت بذار ۲۷۰ صفحهاش کن تا بِبندیم و تموم بشه بره.»
در چنین موقعیتی، شما جای من باشید چه برخوردی خواهید داشت؟ اینجا دیگر بحثِ اختلافنظر با ناشر بر سر تعداد صفحات نیست. بلکه بحث بر سرِ منطقی است که میخواهد پیش از انتشار، تکلیف خودِ نوشته را یکسره کند. منطقی که از نویسنده میخواهد نه آنچه را ضرورتِ پژوهش و قواعدِ اندیشیدن اقتضا کرده و میکند، بلکه صرفاً در حجمی که برای بازار قابلِ تحمل است بنویسد. اندیشه را بِبُرد، قیچی کند، بِتراشد و ناشرپسند و مخاطبپسندش کند. گویی متن برای چاپ شدن، الزاماً میبایست که از صافیِ خوشفروشی عبور کند. اگر امروز بازار ۲۰۰ صفحه را میپسندد، نویسنده هم در همین حجم بنویسد، اگر فردا این دفعه ۵۰ صفحه را طلبید، باز هم همین است که هست. این نویسنده است که میبایست همراه و همگام شود.
بهراستی اگر بازار نمیپسندد و مخاطب نیز حوصلهٔ متنِ طولانی و مفصل ندارد، چنین مخاطبی، کتاب را میبیند و یا میخرد که چه بشود؟ مخاطبی که حوصلهٔ خواندنِ بیش از ۲۰۰ صفحه ندارد، اساساً کجای مختصاتِ دنیای اندیشه ایستاده؟ خب برود پارهمتنهای اینستاگرامی بخواند؛ رایگان و راحت و در دسترس. تا کی و کجا قرار است لحظهٔ انتقادی بودن، قربانیِ نوعی رئالیسمِ خام و مبتذل شود و نامش را هم بگذاریم شرایط و پذیرشِ واقعیات شرایط؟ رئالیسم؟ کدام رئالیسم؟ رئالیسم یا اصالت بازار و فروش؟
اعتراض من اول از همه به همین کالا پنداشتن کتاب است؛ به اینکه گویی یک نوشته، پیش از آنکه حاصل یک ضرورت فکری و پژوهشی باشد، کالایی است که باید در اندازههای مطلوب بازار تولید شود. در این منطق، متن تا جایی حقِ امتداد دارد که از حدودِ سودآوری فراتر نرود. هرجا که ضرورتهای درونی پژوهش به حجمی بیش از اندازههای متعارف بینجامد، تیغِ تقطیع و قیچیِ بُرش طبیعی است که از راه برسد. دیگر مهم نیست که این حجم چگونه پدید آمده، چه نسبتی با موضوع دارد و حذف بخشهایی از آن چه بر سر کلیت کتاب میآورد. آنچه مهم است، تنها و تنها این است که محصول نهایی، خوشفروشتر شود و بس.
البته که نشر با اقتصاد سروکار دارد؛ مگر میتوان هزینههای چاپ و توزیع را نادیده گرفت؟ مگر من از وضعیت کاغذ و چاپ و کتاب بیخبرم؟ چه کسی بیخبر باشد، من؟ من که هر روز خدا در حال خریدن کتاب، خواندن و نوشتن و درس دادنام؟ من که یک کتاب چاپ جدید از زیر دستم در نمیرود؟
بحث بر سر بیخبری نیست، خیر. مسئله از جایی آغاز میشود که ضرورت اقتصادی به معیار نهایی داوری دربارهی یک اثر بدل میشود و منطق بازار میخواهد جای منطق نوشتن و الزاماتِ پژوهش را بگیرد و ناشران، بهنام فرهنگ و با ژستِ کار فرهنگی، دقیقاً دلالانه رفتار میکنند و عمل مینمایند. چرا باید تمامیت یک نوشته را به پای خوشفروشی آن قربانی کرد؟ که چه بشود؟فروش برود؟ اصلاً فروش برود که چه بشود؟ چرا باید متن را به اندازهی ویترین درآورد؟ و چرا باید فرض گرفت که اگر اندیشهای برای بیان خود به چند صد صفحه نیاز دارد، این اندیشه است که الزاماً میبایست کوتاه بیاید و کنار بکشد، نه آنکه ضرورت و منطق این حجم به رسمیت شناخته شود.
کتاب را نمیتوان بیهیچ ملاحظهای به قطعاتی تجزیه کرد که هرکدام جداگانه قابلیت فروش بیشتری داشته باشند و بعد تصور کرد که چیزی از منطق درونی آن کم نشده است. تقطیع متن، در مواردی صرفاً حذف چند صفحه نیست، بلکه مداخله در مناسبات میان اجزای یک اندیشه است. چیزی که در پایان حذف میشود، ممکن است دقیقاً همان حلقهای باشد که بخشهای دیگر را به هم پیوند میدهد. آنچه به نام کوتاهسازی اتفاق میافتد، گاه چیزی جز بریدن رشتههایی نیست که یک متن را به یک کلیت بدل کردهاند.
این از درد اول و بحثِ حجم. اما مانعِ دوم: تألیفی بودنِ نوشته. از اینجا قصه دردناکتر و تراژیکتر میشود.
بیشتر ناشران وقتی که متوجه میشدند که «وبرِ ایرانی» یک نوشتهٔ تألیفی است، حجیم است، یک جوان ناشناختهٔ ۳۱ ساله و مستقل آن را نوشته، کسی که نه نامی دارد و نه نشانی، اینستاگرام ندارد و گمنام است، رسانه ندارد و احتمالِ فروشِ نوشتهاش بسیار اندک است، قاطعانه و یکصدا میگفتند که «شرمندهایم. کار تألیفی در ایران مخاطبی ندارد. آن هم در میدانِ جامعهشناسی!» البته که جاهایی حق هم داشتند، میبایست منصف باشیم. خدایی کم نیستند کسانیکه بهنام جامعهشناسی، در طول این سالها، متنِ بد و مزخرف و آشغال و زباله تولید کردهاند. کسانیکه متنهای کلاسی دانشجویان را بهنام خود به کتاب تبدیل کرده و اساساً تألیف را بدنام و بیحرمت نمودهاند، شرم بر آنها. مسئلهی من این بعد قضیه نبود، با این که همراهم و همدل. اعتراض من بر این بود که چگونه ندیده و نخوانده نوشتهای را رد میکنید؟ مدیرِ بامزهٔ یکی از ناشران فرمودند «اینکه رساله است. انتشارات ما که پایاننامه و رسالهٔ دانشجویی چاپ نمیکنه عزیزم!»
پس از مدتی، بالأخره دو ناشر کار را گرفتند و خواندند و پس از چند روز حتی آن را پذیرفتند. اولی درخواستش این بود که «فلانی که با شما دوسته، آدم نامآشنایی هم هست، بگو یه پیشگفتار برات بنویسه. به همون تعداد صفحاتی که ایشون نوشت، شما از حجم کارتون کم کنید. اینجوری هم حجم کار نمیره بالا، هم اسم ایشون میاد روی جلد، هم کتاب شما بهتر دیده میشه، برا همه خوبه دیگه.» راستش قاطعانه و بدون یک لحظه فکر کردن مخالفت کردم. گفتم که «این نوشته به پیشگفتار هیچکس نیاز نداره. اگه قابل و لایق باشه، مخاطب کار بلد خیلی زود میفهمه؛ دو صفحهاش رو ورق بزنه و بخونه میفهمه ارزش دست گرفتن داره یا نه.»
ناشر دیگری، با ریاستِ چهرهای رسانهای و البته بسیار مطرح و حاضر در میدان، عندالله چنین گفت که «ببینید آقای کمالوند، اثر اثر خوبیه، معلومه خوب نوشته شده، قلم داره، استدلال داره، دقت داره، وفاداره به ارجاعنویسی ولی و ولی و ولی و هزاران ولی… هیچ کسی پشتش نیست. ریسک این اثر برا نشر ما خیلیه؛ چقدر میتونی کمک کنی تا کار در بیاد؟» گفتم: «نفهمیدم، یعنی باید چکار کنم دقیقاً؟» گفت «۲۰۰، ۳۰۰، ۴۰۰، چقدر میتونی بهلحاظ مالی کمک کنی؟ این روزا مؤلفان جوان ایرانی باید خودشون کمک کنن؛ ترجمه که نیست حداقل مخاطبی داشته باشه، تألیفه دیگه، خریدار که نداره، نشر ما هم پولی نداره، حداقل بگو استاد راهنمات کمک کنه صد نسخه ازش بخره برا جایی، اون میتونه، یا خودت کمک کن دیگه، من راستشو بهت گفتم.»
خدا را شاهد میگیرم، تکتک این کلمات را دقیق و شمرده گفتند، من عین این عبارات را با گوش خودم شنیدم. با خودم گفتم خدایا، چه میگویی؟ حداقل حداقل حداقل چهار سال زندگیام را پای این کار گذاشتهام، میفهمی چه میگویی مرد! از کتابخانه رفتن و یافتن اسناد و مقالات قبل از انقلاب تا اسکن و پرینت و کپی کردنشان؛ از اسنپ و گرسنگی و رنج بیپولی تا ساعتها تایپ کردن و ویراستاری و کمردرد شدید و دردِ کم و زیاد کردن و بالا و پایین نمودن جملات و عبارات؛ من با این نوشته واقعاً سختی کشیدهام. حق التألیف که هیچ، ۲۰۰، ۳۰۰، ۴۰۰ میلیون تومان هم بدهم؟ آنهم الان که در آستانهٔ خدمت سربازی و پادگان هستم؟ به کدامین جرم و گناه؟ اصلاً میدانید من این نوشته را کجا نوشتهام؟ در خوابگاه متأهلین. در برخی روزها، دانشگاه فشار میآورد تا هر چه سریعتر تخلیه کنم و آخر سر نیز با مبلغ ۸۰ میلیون تومان جریمه و اجارهٔ مضاعف تهدید شدم. تماسهای ناراحت کننده، تهدید و بیاحترامی که اگر تخلیه نکنم، مأمور خواهند فرستاد! در یک فضای ۲۵ متری، جایی که گاهی واقعاً نمیتوانستم بیش از پنج کتاب جلوی دستم بگذارم، خدا شاهد است جا نبود. در اوج سختی و تنهایی، در روزهایی که همسرم مثل یک قهرمان دو شیفت کار میکرد تا زندگیمان بچرخد و من تنها بمانم و بنویسم و فکر کنم. حالا پول هم بدهم که چاپش کنید؟ «گفتم من تا الان در مقابل همه چیز ایستادم و به تکهوپاره کردن این متن حتی یک لحظه هم تن ندادهام. الانم انتخابم اینه که حتی اگه شده متنشو رایگان تو کانالم بذارم و محض رضای خدا بدمش به مخاطب، اما دست شما ندمش. خدافظ.»
همنشینیِ منطقِ بازار و فروش و کالایی شدن، در کنار یک ذهنیتِ استعمارزدهٔ ترجمه پرست، گدای اندیشه، برده و خودباخته، چه ترکیب غریب و عجیبی ساخته عزیزان، چه ترکیب عجیب و غریبی! واقعاً این مقدار از شهوتِ ترجمه، بیارتباط با ساختارِ انتشار آثار نیست. منطقِ انتشارِ متونِ علوم انسانی در این کشور، عمیقاً نیازمند مطالعه و پژوهش مفصل و دقیق است. در این کشور، فکر نکردن بهصورت سیستماتیک و ساختاری، بهشدیدترین شکل بازتولید میشود؛ ما شیفتهی ترجمه هستیم.
ناشری که با نام یک «فون» یا یک «فردریش» یا یک «جورجیو» به ارگاسم روحی میرسد و سر از پا نمیشناسد و دست و پایش را گم میکند، در مصاف با کتابی با این حجم و در مورد ماکس وبرِ دِمُده، آنهم وبرِ ایرانیِ تألیفی، نوشته شده توسط یک فرد جوان و بیرسانه، طبیعی است که اصلاً برایش جذابیت و اهمیتی نخواهد داشت، اصلا درک نخواهد کرد و برایش مهم هم نیست که نیست. اگر ناظری در این عالم باشد، اگر، تنها او میداند که بدترین حسوحال من، دقیقاً روزهایی بود که پس از سالها رنج و سختی و پژوهش و پس از گذاشتنِ نقطهٔ پایان، در به در دنبال ناشر میگشتم؛ احساس تحقیرِ عمیق، احساس شکست، احساس غم و ناراحتی شدید، احساس بیهودگی و بیارزشی، دلسوزی و ناراحتی برای این متن که بخشی از وجودم بود، انصافاً تمام وجودم را فراگرفته بود. چه روزهای تلخ و دردناکی بودند…
من با تدوین این اثر پیر شدم. راستش این جمله را برای خوشآهنگکردن متن و یا افزودن لحنی تراژیک به خبر پذیرش و آمادهسازی آن نمیگویم. روزهایی از عمرم در این کتاب تهنشین شده است؛ روزهایی که در جستوجو، خواندن، نوشتن، بازنویسی و بازگشتن به نقطهی آغاز گذشتند و سپری شدند. روزهایی که در آنها، بارها ناچار شدم از نو بخوانم، از نو بفهمم و از نو بنویسم. این کتاب برای من فقط حاصلِ دانستههایی نیست که دربارهی وبر به دست آوردهام، بلکه ردّ زمان زیستهای است که در مسیر نوشتنش از سر گذراندهام. من واقعاً با این نوشته پیر شدهام و آنقدر خسته و شکسته شدهام که احساس میکنم تا مدتها توانِ نوشتنِ اثرِ دیگری را نخواهم داشت. از همین روست که هیچوقت نتوانستم با این تصور کنار بیایم که حاصل این سالها را، بهخاطر خوشفروشتر شدن تقطیع کنم، چرا که این نوشته را پارهٔ تنم میدانم.
در روزهای سختی که گذشت، سرانجام این عزیزانِ نشر هَمرُخ بودند که مواجههٔ دیگری داشتند. از همان لحظهٔ اول حرفهای برخورد کردند. اول اینکه به یک هفته نرسید که پاسخ دادند و گفتند که اثر را دقیق بررسی کردهاند؛ ایمیل مفصل و طولانی، دقیق و مرتب و منظمی نوشته بودند که بر اساس آن، همه چیز حکایت از این داشت که متن خوانده شده و نکات دقیقی نیز نوشته شده؛ انگار که برخوردِ دیگری در راه بود، متفاوت از دیگران، متمایز از آنچه گذشته بود. کمتر از چهار روز بعد، انسان شریف و عزیزی از جانب نشر همرخ با من تماس گرفتند. منی که این همه مدت با ناشران مختلف سروکله زده بودم، از منش، برخورد، سبکِ صحبت کردن، دقت، احترام و مهرِ جانانهٔ این عزیز به وجد آمدم و واقعاً حیرتزده شدم. صادقانه اولش اصلاً باورم نمیشد. راستش دلم میخواست بپرسم واقعاً شما هم ناشرید؟ شما هم واقعاً در این کشور زندگی میکنید؟ میخواستم بگویم ممنون که متفاوتاید، ممنون بابت این درک و ممنون بابت این گوش شنوا. ایشان تک به تک، استدلالات و دلایلِ من را شنیدند. دفاعِ من از حجم کار را پذیرفتند و دوستانه به من قول دادند که ذرهای از متنِ این نوشته بریده نخواهد شد و به کسی هم اجازهٔ مداخله در این روند را نخواهند داد. عزیزان! ما در قبال انسانهای شریف و کار بلد، متعهد و زمانشناسْ مکلف به دفاع و تقویت و تشویقِ منششان هستیم. صادقانه بگویم، برخوردِ این دوست عزیز و مجموعاً واکنش نشر همرخ، چیزی بسیار فراتر از توصیف و تمجید و ستایش من بوده، چیزی فراتر از این عباراتی که اکنون نوشتهام.
پس از رایزنیها و پیگیریها، سرانجام توافق بر سر انتشار «وبرِ ایرانی» با همین حجم حاصل شد، بیآنکه کوتاهکردن و تقطیع متن شرط انتشار باشد (تصمیمگیری در مورد جلد دوم و سالهای پس از ۱۳۷۶ هم به من سپرده شد، که نهایتاً گفتم فعلاً قصد و برنامه و توان و انرژی و شرایط روحیاش را ندارم، چراکه میبایست خیلی زود کچل کنم و راهی پادگان بشوم) برای من، اهمیت این توافق فقط در این نیست که بالاخره ناشری برای کتاب پیدا شده است، نه. مسئله این است که امکان انتشار آن به بهای دستبردن در تمامیت نوشته به دست نیامده و چنین اتفاقی مدیون همراهی نشر همرخ است. ناشری که اصلاً در شأن خود ندید که از من بخواهد متن را به اندازهی مطلوب بازار درآورم و تا آنگاه منتشرش کنند. چرا؟ چون نمایندهشان میفهمید که جنسِ اندیشه و نوشته چه هست. ایشان همان اول بسمالله گفتند «من لذت میبرم اگر بتونم از نویسندگان جوان و البته از کارهای تألیفی در این مملکت حمایت کنم.» همین تفاوت، در این مسیر برای من تعیینکننده بود.
اکنون که نسخهی نهایی و پایانی «وبر ایرانی» به ناشر تقدیم شده است و کتاب وارد مرحلهی دریافت مجوز و صفحهآرایی شده، بعد از سالها پژوهش و نوشتن و سه ماه رایزنی برای یافتن روزنهای برای انتشار، سرانجام میتوان از انتشار قریبالوقوع آن سخن گفت.
از این پس، تصمیم دارم پروندهای باز کنم و تا زمان انتشار کتاب، بهتدریج آن را معرفی نمایم؛ از مسئلهای که کتاب با آن آغاز شده، از مسیر پژوهش و منطق فصلبندیاش، از صُورِ متکثرِ وبر ایرانی و مختصری نیز از فراز و فرودهایی که این متفکر آلمانی در مواجهه با تاریخ فکری ما تجربه کرده است. میخواهم از خودِ ماجرا بگویم؛ از چرایی نوشتن این کتاب، از پرسشهایی که در پی گرفته و از آنچه در مسیر این پژوهش آشکار شده است.
این پرونده قرار نیست صرفاً ویترینی برای معرفی کتابی در آستانهی انتشار باشد. قرار است بهانهای باشد برای بازکردن دوبارهی مسئلهی وبر در ایران؛ برای این پرسش که یک اندیشه، در عبور از بستری تاریخی به زمینی دیگر، چه چیزهایی را از دست میدهد، چه چیزهایی به دست میآورد و چگونه به چیزی بدل میشود که پیش از این مواجهه وجود نداشته است.
«وبر ایرانی» حالا از جهان دستنوشتهها بیرون آمده و در مسیر تبدیلشدن به کتاب قرار گرفته است. آنچه باقی مانده، عبور از مراحل انتشار و رسیدن به خوانندگان است. پروندهی «وبر ایرانی» از اینجا آغاز میشود؛ از سرنوشتِ آنچه وبر با ایرانیان کرد و از آنچه ایرانیان با وبر کردند، از این پس چیزهایی خواهم نوشت.
