دیشب نمایش موزیکال «شاماران» را دیدیم، در سالن رودکیِ برج آزادی. اثر هنریِ بدیع احسان نورزوی، هاله ذوقی، کریم تقینژاد و با روایت بلیغ مهدی خلیلزاده.
این سوی سِن، انبوهی از ما بودیم در جهانی بهم ریخته…. و در آن سو، صحنهای از خلق جهانی موازی. پیش چشمانمان این جهان را میدیدیم که در حقیقت آن سوی چهرههای خود ما بود! رقصها و آواهای خلاق و معنابخشی که آفرینش مشترک کودکان و دختران و پسران و زنان و مردان هنرمند ما بود.
«شاماران» روایتی از اسطورههای کهن کردی-ایرانی و باستاننمونهای عشقورزیدن است، روایت خرد و دانایی و مقاومت مردمانی برای زیستن؛ برای عشق و برای نیکبختی جمعی.
شاماران حاوی تخیلی جمعی و پنهان از ارجمندیِ «مادر زمین» است و زاییندگی است و همکرداری نجیبانۀ انسان با طبیعت است؛ در کِشت و کار و در «آری گفتن به زندگی».
در طول نمایش میخکوب شده بودم و همه چشم و گوش شده بودم و خیالم مسحور صحنه نمایش بود. خیره به کهکشانی از صورتهای خیال، به رقص، به بدنمندی، به کوشش تن برای رهایی از اندام در پیش چشمان خلایق.
رقص و موسیقی از کرمان تا آذربایجان عزیز تا رقص باله در آن سوی آبهای آلودۀ زمین به هم ساخته بودند تا بیتالغزلی بسازند و آن این بود «بگذار تا شادی، جهانی شود»، بگذارید صلح باشد و جنگ نباشد.
ما آنگاه که از تاریخ کم میآوریم به اسطورههایمان پناه میبریم. وقتی آنچه هست اصلاً خوب نیست خوبی را در صورتهای خیال خویش مراقبت میکنیم. وقتی جهان بر سرِ ما آوار شده است به جهانهایی موازی پناه میبریم؛ جهانهایی که میسازیم تا دمی از درنگ و درد و رنج، در آنها سکنا گزینیم و کار کنیم و همچنان دوندگی کنیم و همچنان زندگی را زندگی کنیم. تا همچنان در نومیدی، امیدهای مبهمی بسازیم و به محنتهایمان بیندیشیم و از عشق و از دانایی و از آفرینش و زایش، همتی بطلبیم برای کاهش رنجهای نالازم خویش… و شاماران این بود.
سحرگاه هشتم مهر ۱۴۰۵
