کسانی که با زبان و گفتمان من در سخنرانیها، کلاسها و نوشتههایم آشنا هستند میدانند که دو مفهوم «خوانایی» و «نویسایی» را بارها و بارها به کار میبرم. این دو واژه برای من صرفاً دو اصطلاح آموزشی یا ادبی نیستند. آنها دو پنجرهاند که از خلالشان جهان را میبینم؛ دو شیوه برای فهمیدن زندگی و دو امکان برای ساختن زندگی.
این روزها که مشغول آماده کردن ویراست تازه کتاب الفبای زندگی؛ خواندن و نوشتن به مثابه زیستن هستم، جستاری بلند در حدود هفده هزار کلمه نوشتهام تا مقصود و مرادم را از این دو مفهوم روشنتر کنم. بارها خوانندگان الفبای زندگی و نیز کتاب مسئله مدرسه از من پرسیدهاند: «چه تفاوتی میان سواد و باسوادی با خوانایی و نویسایی وجود دارد؟» اکنون میخواهم عصاره آن جستار بلند را با شما در میان بگذارم. اما اجازه دهید از یک خاطره آغاز کنم.
کلاس اول راهنمایی بودم. روزی از آقای زمردی، معلم مهربانمان، پرسیدم: «آقا، اگزیستانسیالیسم یعنی چی؟»
با تعجب نگاهم کرد و گفت: «باز هم یک کلمه عجیب پیدا کردی؟ اینها را از کجا میآوری؟»
گفتم: «یک مؤسسهای هست که هر ماه برایم کتابهای جیبی رایگان میفرستد. دیروز کتابی با این عنوان فرستاده بود». لبخند زد و گفت: «الان شاید برایت زود باشد که مفاهیم سخت فلسفی را یاد بگیری. اما همیشه به بچهها میگویم اگر میخواهید مغزتان را خوب به کار بیندازید، همین کاری را بکنید که آقا نعمت میکند. راه بیفتید دنبال مفاهیم و سعی کنید بفهمید چه معنایی دارند. این راه اگر شما را نابغه نکند، حتماً آدم فهمیدهای میکند».
آن روز شاید معنای اگزیستانسیالیسم را نفهمیدم، اما معنای دیگری را فهمیدم؛ فهمیدم زندگی آدمی با جستوجوی معنا آغاز میشود. فهمیدم هر مفهوم یک دروازه است و هر واژه میتواند دری به جهانی تازه بگشاید. سالها بعد وقتی آثار راینهارت کوزلک، مورخ برجسته آلمانی و بنیانگذار تاریخ مفهومی را خواندم، دریافتم آنچه در کودکی به شکل غریزی حس میکردم، حقیقتی عمیق درباره زندگی انسانی است. کوزلک نشان داد که مفاهیم فقط ظرف انتقال اندیشهها نیستند. آنها فقط حافظه نگهدارنده تجربههای بشری هم نیستند. مفاهیم در حقیقت فناوریهای بزرگ فرهنگیاند. انسانها با مفاهیم جهان خود را ساختهاند، جامعههای خود را دگرگون کردهاند و تاریخ خویش را پیش بردهاند.
مفاهیم مانند موتورهایی هستند که انرژی ذهن فردی و جمعی ما را تأمین میکنند. هر جامعهای با مفاهیمش زندگی میکند، رؤیا میبیند، مبارزه میکند و آینده میسازد. به همین دلیل است که هر قدر برای توضیح و روشن کردن مفهومهای خوانایی و نویسایی تلاش کنم، هنوز احساس میکنم راه درازی در پیش دارم.
اما خوانایی چیست؟
خوانایی را نباید با سواد یکی گرفت. سواد به معنای رایج آن، توانایی خواندن و نوشتن متن است. فرد باسواد میتواند تابلوها را بخواند، فرمها را پر کند، کتابی را مطالعه کند یا نامهای بنویسد. این توانایی بیشک ارزشمند است، اما تمام ماجرا نیست.
خوانایی چیزی فراتر از خواندن کلمات است. خوانایی توانایی خواندن جهان است. انسان خوانا کسی است که بتواند نشانههای زندگی را بخواند. بتواند دردهای خود را تفسیر کند. بتواند رفتار دیگران را بفهمد. بتواند از رخدادهای روزمره معنا استخراج کند. بتواند جامعه، تاریخ، فرهنگ، خانواده، عشق، شکست، امید و حتی تنهایی خویش را بخواند.
بسیاری از ما سواد داریم اما خوانا نیستیم. ممکن است هزاران صفحه کتاب بخوانیم اما نتوانیم معنای یک سکوت را درک کنیم. ممکن است مدرکهای دانشگاهی بگیریم اما نتوانیم اضطرابهای پنهان خود را بفهمیم. ممکن است استاد زبان باشیم اما نتوانیم زبان کودکی را که در گوشهای آرام گریه میکند بخوانیم.
خوانایی یعنی هنر تفسیر زندگی. در نگاه من، خوانایی بیش از آنکه یک مهارت باشد، نوعی حساسیت وجودی است. خوانا بودن یعنی چشمهایی پیدا کنیم که پشت ظاهر اشیا را ببینند. یعنی بتوانیم از میان انبوه صداها، معنایی را که در حال تولد است بشنویم.
در مقابل، نویسایی قرار دارد. اگر خوانایی هنر دریافت معنا باشد، نویسایی هنر آفرینش معناست. نویسایی نیز صرفاً نوشتن متن نیست. انسان نویسا فقط کسی نیست که بتواند مقاله، کتاب یا یادداشتی بنویسد. نویسایی توانایی پاسخ دادن خلاقانه به جهان است. همه ما در حال نوشتن هستیم؛ حتی وقتی قلمی در دست نداریم. ما با انتخابهایمان مینویسیم. با دوستیهایمان مینویسیم. با تربیت فرزندانمان مینویسیم. با نحوه مواجهه با رنجها مینویسیم. با سبک زندگیمان مینویسیم. زندگی هر انسان یک متن است. بعضی زندگیها متنی آشفتهاند، بعضی گسستهاند، بعضی تقلیدیاند و بعضی دیگر مانند شاهکارهای ادبی سرشار از خلاقیت، انسجام و زیباییاند.
نویسایی یعنی توانایی تألیف زندگی. همانگونه که یک نویسنده واژهها را کنار هم میچیند تا متنی معنادار بسازد، انسان نویسا نیز تجربههای پراکنده خود را کنار هم قرار میدهد تا زندگی معناداری خلق کند. از این منظر، مدرسه فقط جایی برای آموزش سواد نیست. اگر مدرسه نتواند خوانایی و نویسایی را پرورش دهد، بخش بزرگی از رسالت خود را ناتمام گذاشته است.
ما سالهاست که کودکان را به خواندن کتابها دعوت میکنیم، اما کمتر میآموزیم چگونه خودشان را بخوانند. به آنها انشا نوشتن آموزش میدهیم، اما کمتر یاد میدهیم چگونه زندگی خویش را بنویسند. نتیجه آن شده است که گاه نسلی از افراد مدرکدار تربیت میکنیم که توانایی مواجهه خلاقانه با زندگی را ندارند. از نظر من، بحران بسیاری از جوامع امروز بیش از آنکه بحران سواد باشد، بحران خوانایی و نویسایی است.
ما انبوهی اطلاعات تولید کردهایم اما توانایی تفسیر آنها را از دست میدهیم. شبکههای اجتماعی را گسترش دادهایم اما گاهی در فهم معنای یکدیگر ناتوانتر شدهایم. میلیونها متن نوشته میشود، اما سهم معنا از این حجم عظیم نوشتن همیشه روشن نیست. خوانایی و نویسایی دعوتی برای بازگشت به معناست. دعوتی برای اینکه دوباره جهان را بخوانیم و دوباره خود را بنویسیم.
هر بار که به زندگی خود نگاه میکنم، میبینم بزرگترین معلمانم کسانی بودهاند که قدرت خواندن و نوشتن جهان را داشتند؛ نه صرفاً خواندن و نوشتن کلمات را. مادربزرگی که از صدای باد پیشبینی باران میکرد. کشاورزی که از رنگ خاک معنایی میخواند. معلمی که در یک سؤال کودکانه بذر آینده را میدید. دوستی که از دل شکست، روایتی تازه برای ادامه زندگی میساخت.
اینها همه انسانهای خوانا و نویسا بودند. امروز بیش از هر زمان دیگری به چنین انسانهایی نیاز داریم. انسانهایی که بتوانند در هیاهوی جهان دیجیتال معنا را گم نکنند. بتوانند از میان سیلاب اطلاعات، دانایی بیافرینند. بتوانند زندگی را نه به عنوان رشتهای از اتفاقات پراکنده، بلکه به مثابه متنی قابل فهم و قابل تألیف ببینند.
شاید اگر بخواهم تمام آن جستار هفده هزار کلمهای را در یک جمله خلاصه کنم، همین است: خوانایی یعنی توانایی خواندن کتاب زندگی، و نویسایی یعنی توانایی نوشتن آن. ما انسانها همزمان خواننده و نویسنده جهانیم. آمدهایم تا بخوانیم و آمدهایم تا بنویسیم. آمدهایم تا معنای زندگی را کشف کنیم و نیز آمدهایم تا معنایی بر آن بیفزاییم.
شاید هنر بزرگ زیستن همین باشد؛ اینکه هر روز اندکی خواناتر شویم و هر روز اندکی نویساتر. اینکه جهان را عمیقتر بخوانیم و زندگیمان را آگاهانهتر بنویسیم. آنگاه شاید بتوانیم از مرز باسوادی عبور کنیم و به قلمرو فهمیدگی برسیم؛ همان قلمرویی که سالها پیش آقای زمردی، در پاسخ پرسش کودکانهام درباره اگزیستانسیالیسم، به من نشان داد؛ راهی که شاید انسان را نابغه نکند، اما بیتردید او را به انسانی فهمیدهتر، عمیقتر و انسانیتر تبدیل میکند. در کتاب «الفبای زندگی؛ خواندن و نوشتن به مثابه زیستن» تقلای خودم را کردم تا این نظریه را توسعه دهم. البته می دانم این روزها خانه مانه مان ابری است؛ و به تعبیر نیما یوشج همه «در خیال روزهای روشنیم». اما، خوانایی و نویسایی چراغ آن روشنایی است.
