نعمتالله فاضلی
بازنویسی بخشی از سخنرانی دکتر نعمتالله فاضلی در همایش زنان و صلح اجتماعی. ۲ آذر ۱۴۰۲؛ خانه اندیشمندان علوم انسانی
مراقبت زیسته
من مردمنگار و خودمردمنگارم و به رسم عادت، اندیشههایم را نه از کتابها، بلکه از درنگ و تأمل در تجربههای زیستهام به دست میآورم. وقتی دعوت شدم در همایش زنان و صلح اجتماعی سخن بگویم، نخستین چیزی که به ذهنم آمد نه نظریهها بود و نه دادههای آماری؛ بلکه چهرهٔ مادرم بود، و زنان روستایی مصلحآباد فراهان در دهههای چهل و پنجاه خورشیدی؛ زنانی که بیآنکه نامی از صلح بدانند، مهمترین کارگزاران صلح در روستا بودند. من در خانواده و خانهای بزرگ، در میان مادر، خالهها، همسایهها و زنانی که هر روز در رفتوآمد بودند، بزرگ شدم؛ زنانی که سواد نداشتند، اما مثل روانشناسان ورزیده، فضای عاطفی خانه و روابط میان اعضای خانواده را مدیریت میکردند. مادرم، با آن دستان لاغر و آن صدای آرام، چهره همیشه خندانش، همیشه میدانست چگونه تنشها را بخواباند، چگونه دلها را نرم کند، چگونه میان ما بچهها و آن خانواده بزرگ، آشتی برقرار کند، چگونه رنجها را سَبُک کند. او هرگز درس روانشناسی نخوانده بود، اما در عمل، استاد مدیریت عاطفه بود؛ استاد مهار خشونتهای کوچک زندگی؛ استاد ساختن آرامش در دل سختیها. هنوز صدای او را به یاد دارم که میگفت: «خوب باشید ننه جون، همین کافیه.» این جمله، ساده و روستایی، اما در عمق خود یک نظریهٔ کامل دربارهٔ صلح بود.
در روستای ما، زنان ستونهای پنهان زندگی بودند. مردان در مزرعه و صحرا کار میکردند، اما این زنان بودند که با همدلی، مراقبت و مهربانی، با رفتوآمدهای روزانه، با تقسیم نان و آب، با مراقبت از کودکان همدیگر، با نشستن کنار هم در عصرهای تابستان، با قصه گفتن، با دلداری دادن، با آشتی دادن، با پنهان کردن رنجها، با تحمل سختیها، صلح را در روستا میساختند. اگر امروز از من بپرسند نخستین درس صلح را از کجا آموختهام، میگویم از مادرم؛ از همان زنی که سواد نداشت، اما جهان را با زبان مراقبت میفهمید. از همان زنی که هر صبح، با روشن کردن چراغ خانه، پختن نان، آب آوردن از چشمه و فراهم کردن بساط چایی و صبحانه و دوشیدن گوسفندان چراغ صلح را روشن میکرد.
وقتی به همایش زنان و صلح اجتماعی فکر کردم، به مادرم، به همسرم، خواهرانم، خالههایم و همهٔ زنانی که در زندگیام بودهاند نیز فکر کردم؛ زنانی که هرکدام به شکلی، ادامهٔ همان سنت مراقبتی بودند که از دل تاریخ روستایی ما آمده بود. فرهنگ و خانوادهٔ روستایی ما، میراثی بود که در آن، زنان نه فقط نگهدارندهٔ خانه، بلکه نگهدارندهٔ صلح بودند. آنچه بعدها در کتابها خواندم—از نوربرگ و پینکر و اِوِلین رید تا الیاس و دوال—همه در تجربهٔ زیستهٔ من پیشتر وجود داشت: این که صلح از دل زندگی ساخته میشود؛ این که مراقبت، معماری پنهان تمدن است؛ این که همدلی، قدیمیتر از خشونت است؛ این که زنان، در طول تاریخ، ستونهای آرامش بودهاند.
این سخنرانی، ادامهٔ همان تجربه است؛ ادامهٔ همان خانهٔ روستایی؛ ادامهٔ همان مادر بیسواد اما خردمند؛ ادامهٔ همان زنانی که بیآنکه نامشان در کتابها باشد، صلح را در زندگی ما ممکن کردند. من امروز از نظریهها حرف میزنم، اما ریشهٔ همهٔ اینها در همان تجربهٔ زیسته است: در مصلحآباد فراهان، در دهههای چهل و پنجاه، در خانهٔ مادرم، در مهربانی زنانی که صلح را زندگی میکردند، نه تعریف.
اما این چشمانداز که زنان صلحسازند، به معنای این نیست که همهٔ زنان اهل صلحاند یا هرگز خشونت نمیکنند. من نگاه ذاتگرایانه به زنان ندارم و نمیخواهم ویژگی اخلاقی یا روانی را به یک جنس نسبت دهم. سخن من دربارهٔ الگوهای فرهنگی و تاریخی است؛ دربارهٔ نقشهایی که در بستر شرایط اجتماعی، تقسیم کار، ساختار خانواده و تجربههای زیسته شکل گرفتهاند. وقتی میگویم زنان صلحسازند، منظورم این نیست که مردان صلح نمیسازند یا زنان همیشه مهرباناند؛ منظورم این است که در تاریخ بشر و زندگی اجتماعی و در تاریخ ایران، سازوکارهای مراقبتی بیشتر در نقشهای مرتبط با زنان پرورش یافته و همین نقشها در بسیاری از دورهها ستونهای پنهان همزیستی بودهاند.
این چشمانداز، نه ستایش جنسیت است و نه تقبیح آن؛ بلکه تلاشی است برای فهم اینکه چگونه فرهنگ، خانواده و تجربههای زیسته، سازوکارهای صلح را میسازند و چگونه میتوان از این میراث برای امروز ایران بهره گرفت. و این نکته مهمی است. ما اینجا برای گسترش صلح گردهم آمده ایم و آنچه می گوییم باور داریم که می تواند به شیوه ای به حکمرانان، به فعالان مدنی، به فعالان صلح، به دانشگاهیان و همه مردم برای گسترش صلح کمک کند. در انتهای صحبتم اینها را به اشاره نشان خواهم داد.
صلحِ پنهان
به گمانم همین نکات موضوع صحبتم را آشکار کرد. موضوع سخن من پرسشی ساده در ظاهر و پیچیده در باطن است: زنان چگونه صلح را میسازند؟ می خواهم از منظر انسان شناسی به آن بپرازم. سخنم دو بخش دارد: نخست، نگاهی تاریخی و نظری به نسبت زنان و صلح؛ و سپس، تأملی دربارهٔ ایران.
برای پاسخدادن به این پرسش، ابتدا باید روشن کنیم که آیا اساساً صلح وجود دارد تا بتوانیم بگوییم زنان آن را میسازند یا نه. بسیاری با شور و حرارت میگویند صلح وجود ندارد و شواهد فراوانی هم ارائه میکنند: جنگهای جاری در فلسطین، افغانستان، کشمیر؛ خشونتهای نمادین و فیزیکی در کشور خودمان؛ و دهها نمونهٔ دیگر در جهان. این دیدگاه جذاب و رسانهپسند است، و توجه را جلب میکند؛ زیرا امر منفی همیشه چشمها را بیشتر به خود میکشد. خبرهای مربوط به کشتار، تجاوز، و خشونت، هرچه بزرگتر و هولناکتر باشند، بیشتر دیده میشوند و همین باعث شده تصور عمومی ما از جهان، تصویری تاریک و خشونتبار باشد.
اما این تصور، با وجود جذابیتش، نمی گویم تماماً غلط است، اما واقعبینانه نیست. اگر تاریخ را با دقت نگاه کنیم، اگر دادههای معتبر را بررسی کنیم، اگر روندهای بلندمدت را ببینیم، درمییابیم که جهان امروز، با همهٔ خشونتهایش، در مقایسه با دوره های پیشین، صلحآمیزترین دورهٔ تاریخ بشر است. کتاب انسان پیروزمند نوشتهٔ یوهان نوربرگ، با دادههای دقیق تاریخی و آماری نشان میدهد که خشونت در جهان امروز، نسبت به هر دورهٔ دیگری از تاریخ، بهطور چشمگیری کاهش یافته است. همینطور استیون پینکر در فرشتگان بهتر ذات ما و کتاب اخیرترش روشنگری اکنون نشان میدهد که جنگها در چشم انداز بلندمدت تاریخی کاهش یافتهاند، خشونتها کم شدهاند، و خویشتنداری بشر افزایش یافته است. نوربرت الیاس نیز در اثر کلاسیکش فرایند تمدنسازی نشان میدهد که تاریخ بشر، تاریخ گسترش مهار خشونت و تقویت خویشتنداری است. جهان امروز، آرامترین لحظهٔ تاریخ بشر است؛ با همهٔ ناآرامیهایش هر چند جنگ ها، خشونت ها، نابرابری ها، تبعیض ها و ظلم ها و تنگناها همچنان به طور گسترده و انبوه تولید می شوند و بشر تا خلق آرمانشهر انسانی فاصله زیادی دارد.
ما امروز جهان را خشونتبار میبینیم، نه چون خشونت بیشتر شده، بلکه چون حساسیت ما نسبت به خشونت افزایش یافته است. امروز حتی کسانی که جنگ را آغاز میکنند، در ظاهر از مهربانی و انسانیت سخن میگویند؛ اتفاقی که در تاریخ بشر بیسابقه است. واقعیت این است و نباید فراموش کنیم که خشونت، سایهٔ زندگی است؛ نه تمام آن.
پس نخستین نکته این است: صلح وجود دارد؛ بسیار بیش از آنچه تصور میکنیم. نکتهٔ دوم این است که آیا انسان، موجودی صلحجوست یا خشونتگرا؟ این نیز محل مناقشه است. برخی مانند هابز، انسان را گرگ انسان میدانند؛ اما این استعاره، هم از نظر جانورشناسی غلط است و هم از نظر انسانشناسی. فرانس دوال در کتاب دوران همدلی نشان میدهد که هم در جانوران و هم در انسانها، سازوکارهای زیستیِ همدلی، مراقبت و همکاری، بسیار نیرومندتر از سازوکارهای خشونتاند. موجودات زنده، از گیاهان تا جانوران، برای همزیستی ساخته شدهاند. کتاب زندگی رازآمیز درختان اثر پیتر وولبن نیز نشان میدهد که حتی درختان، شبکههای پیچیدهٔ مراقبت، همدلی و برابریخواهی دارند؛ درختان مادر از درختان فرزند مراقبت میکنند، درختان آسیبدیده «فریاد» میکشند، و درختان قوی، منابع خود را با درختان ضعیف تقسیم میکنند.
این شواهد نشان میدهد که صلح، ریشهای هم در زیستشناسی دارد؛ و میل به مراقبت، همدلی و همراهی، در موجودات ماده، بهطور تاریخی بیشتر تقویت شده است. معنای این سخن این است که از ابتدای تولد بشر مراقبت و همدلی هم متولد شد. خوب این خبر خوبی برای ماست که همدلی، قدیمیتر از خشونت است.
اِوِلین رید، انسان شناس کلاسیک آمریکایی در کتابش تطور زنان همین نکته ظریف و مهم تاریخ زنان را نشان می دهد. این کتاب، یکی از آثار کلاسیک انسانشناسی دربارهٔ نقش تاریخی زنان در شکلدادن به همزیستی، مراقبت و صلح هم هست. ترجمهٔ فارسی آن با عنوان انسان در عصر توحش منتشر شده، اما عنوان و مقدمهٔ مترجم، متأسفانه با روح کتاب سازگار نیست. با این حال، خود کتاب، شاهکاری است که نشان میدهد چگونه زنان، در طول تاریخ، بنیانگذاران شبکههای مراقبت، همدلی، تربیت، و همزیستی بودهاند؛ شبکههایی که بعدها به ساختارهای اجتماعیِ صلحآفرین تبدیل شدند.
در بخش دوم سخنم دربارهٔ ایران صحبت خواهم کرد؛ اما تا همینجا میتوان گفت که برای فهم اینکه زنان چگونه صلح را میسازند، باید نخست جهان را درست ببینیم، انسان را درست بشناسیم، و تاریخ را درست بخوانیم. صلح وجود دارد؛ انسان صلحجوست؛ و زنان، در این فرایند، نقش بنیادین دارند.
همان بحثی که مریم نصر اصفهانی—که امروز نیز حضور دارند—سالهاست دنبال میکنند، در اینجا اهمیت پیدا میکند. ایشان از شارحان برجستهٔ اخلاق مراقبت در ایراناند و کتاب ارزشمند پروای دیگران؛ درآمدی بر فلسفهٔ اخلاق مراقبت یکی از آثار خواندنی این حوزه است. پیش از آنکه گیلیگان و دیگران در فلسفهٔ اخلاق مراقبت سخن بگویند، انسانشناسان در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، بر پایهٔ دادههای تجربی و میدانی، نشان داده بودند که الگوهای مراقبت، همدلی و توجه به دیگری چگونه در شکلگیری روابط انسانی و کاهش تنشها نقش دارند. این پژوهشها، نه بر اساس فرضهای انتزاعی، بلکه بر اساس مشاهدهٔ دقیق جوامع انسانی شکل گرفتهاند.
پیش از آنکه به پاسخ اصلی بپردازم، لازم است تز خودم را روشن کنم؛ مفهومی که بر اساس خوانش شخصیام از دادههای تجربی، میتواند چارچوبی برای فهم نقش مراقبت در ساختن صلح باشد. واقعیت این است که جهان انسانی بر دو نیروی بنیادین استوار است: قدرت و مراقبت. آدام کاهان، جامعهشناس آمریکایی، در کتاب عشق و قدرت توضیح میدهد که این دو نیرو، دو پایهٔ تاریخ بشرند. قدرت، میل انسان به تحققِ خود، گسترش زندگی، و تأمین نیازهاست؛ نیرویی که در همهٔ موجودات زنده دیده میشود. مراقبت، توجه به دیگری، همدلی، و همراهی است؛ نیرویی که امکان میدهد قدرت، به سلطه تبدیل نشود و رابطهها از مسیر خارج نشوند.
کاهان میگوید قدرت، زمانی مسئلهساز میشود که از مراقبت جدا شود؛ و مراقبت، زمانی معنا دارد که در کنار قدرت قرار گیرد. این دو، همچون دو کفهٔ یک ترازو، همواره در کشمکش و در عین حال در تعاملاند. هیچ دورهای از تاریخ بشر، نه سراسر خشونت بوده و نه سراسر صلح؛ در هر جنگی، لحظههایی از زندگی وجود داشته و در هر دورهٔ آرامش، تنشهایی پنهان هست. صلح، مترادف زندگی است؛ و زندگی، هرگز بهطور کامل خاموش نمیشود. مراقبت، همان مفهوم کلیدی مادرانه، صلح و تمدن را ممکن ساخته است. مراقبت، معماری پنهان تمدن است.
