حسین کمالوند | ۱۴۰۵/۰۸/۱۵
فصل دوم کتابِ «وبرِ ایرانی» تلاشیست برای مواجهه با یک فقدانِ نظری بسیارعمیق در فضای علوم اجتماعی در ایران؛ فقدانی که صرفاً به غیابِ یک نام و یا جای خالیِ یک اصطلاح مربوط نمیشود، بلکه به غیابِ چشمگیرِ تأملِ تئوریکِ پیرامونِ امکانِ جامعهشناسانه نظر کردن در خودِ دانشِ «جامعهشناسی» مرتبط است. «جامعهشناسیِ جامعهشناسی» در ایران، با وجودِ استعمال پراکنده و استفادهٔ مُتشتت عدهای از این عنوان، همچنان از تعریفِ مفهومی و صورتبندیِ تئوریکِ روشنی برخوردار نیست. اینکه این حوزه دقیقاً چه اَمری را ابژهٔ تأملاتِ خویش قرار میدهد، در چه قلمرویی پَرسه میزند، چه نسبتی با جامعهشناسیِ معرفت دارد و در یک کلام، بر مبنای چه مفروضات و مبادیِ فلسفی و یا چه منطقِ تئوریکی خودِ علمِ «جامعهشناسی» را به ابژهٔ تأملاتِ جامعهشناسانهٔ خویش مبدل مینماید (خیره شدنِ جامعهشناسی به جامعهشناسی)، چنین ابهامات و پرسشهایی تا به امروز همچنان برای ما گشوده و مبهماند. این فصل کوششیست برای صورتبندی این پرسشها و گشودنِ افقی برای شاخبهشاخ شدن با آنها. مسئله اصلاً تعریفِ یک حوزهٔ مطالعاتی با هدفِ گذاشتنِ نامی جدید و یا کالایی نو در ویترینِ این علم نیست، بلکه آنچه اهمیت دارد، امکانِ گسستِ رادیکالِ جامعهشناسی از جایگاه ناظر است. اینکه جامعهشناسی بتواند از ژستی که معمولاً در قبالِ امور اجتماعی و یا سایرِ علوم میگیرد، قَدری فاصله گرفته و اینبار بهسوی خویش بازگردد: به شرایط تاریخی و اجتماعیِ پیدایش خود، به مناسباتی که امکان ظهورش را فراهم آوردهاند و به رُخدادهایی که افقهای معرفتشناختیاش را محدود یا ممکن ساختهاند.
جامعهشناسی نیز همچون هر صورتِ دیگری از معرفت و دانش، بیرون از تاریخ نمیایستد. این علم نیز پدیدهای تاریخی است و از همین رو الزاماً میبایست در معرضِ همان پرسشهایی قرار گیرد که همواره با بیرحمیِ تام ابژههای خویش را با آنها رو در رو کرده است. در این فصل، از خلالِ بازخوانیِ تلقیهای مختلف از جامعهشناسیِ معرفت، کوشیدهام تا جایگاه و حدودِ مفهومی «جامعهشناسیِ جامعهشناسی» را روشن و تاحدودی از ابهاماتش بکاهم. حوزهای که موضوع آن صرفاً نظریهها و سنتهای جامعهشناختی نیست، بلکه چشمش به شرایطِ اجتماعی، اقتصادی، تاریخی، سیاسی و فرهنگیِ تولید، توزیع و دگردیسیِ نظریهها و مفاهیمِ خودش خیره است. به این اعتبار، «جامعهشناسیِ جامعهشناسی» را نمیتوان به تاریخنگاری اندیشهها، شرح احوال جامعهشناسان یا بازخوانی درونماندگار نظریهها فروکاست، چراکه مسئلهٔ اصلیِ آن، رؤیتپذیرکردن میانجیها و واسطههاییست که میان «اندیشه» و «جهان اجتماعی» قرار میگیرند و در شکلگیریِ صُورِ خاصی از معرفتْ ایفای نقش میکنند. بااینهمه، اهمیت این فصل به تعریف و تحدید یک قلمرو نظری محدود نمیماند. در ادامه، مدلی تحلیلی ساخته و پرداخته شده که امکان بازخوانیِ سرگذشت یک اندیشهٔ جامعهشناختی را در بسترِ جامعهای دیگر فراهم میکند. این مدل بر پیوند سه سطح استوار است:
۱. کلیتِ شرایط اجتماعی و سیاسی جامعه
۲. وضعیت تاریخی و تحولاتِ علمِ جامعهشناسی درونِ آن
۳. سرگذشت و صورتهای حضور یک موردِ خاص و یا یک نظریهٔ جامعهشناختی مشخص در بطنِ چنین بستری.
این سطوح را نمیتوان همچون لایههایی مستقل و منفک از یکدیگر فهمید. هر یک درونِ دیگری جای دارد و تنها از خلالِ مناسبات متقابل آنهاست که میتوان تاریخ اجتماعی یک اندیشه را تفسیر کرد. از این منظر، فصل دوم شالودهٔ نظری دو فصل بعدی را فراهم میآورد و منطقِ حرکت آنها را پیریزی میکند: نخست، تشریحِ شرایط تاریخی و اجتماعیِ ورود و تکوینِ وبر در ایران و سپس، کالبدشکافیِ صُورِ متکثر، گاه متعارض و دگردیسییافتهای که اندیشهی او در مواجهه با افقهای فکری، سیاسی و تاریخی اقلیمِ ایران به خود گرفته است. آنچه در ادامهٔ کتاب پی گرفته میشود، صرفاً روایتِ انتقال یک نظریه از جغرافیایی به جغرافیای دیگر نیست. مسئله فهم سرنوشت اندیشهای است که در جریان هجرت، از خاکِ نخستین خود بریده میشود، در معرض مناسبات و مسائلِ جهانی دیگر قرار میگیرد و در این مواجهه، اَشکالِ تازه و گاه بهشدت پیشبینیناپذیر و حیرتزایی مییابد. بنابراین این فصل را میبایست بیش از یک مقدمهٔ نظری و یا منطق راهبر کل نوشتار در نظر گرفت. فصل دوم، تلاشیست برای ممکنکردن نوعی بازاندیشی که در آن جامعهشناسی نه فقط به ابژههای دیگر، بلکه به تاریخمندیِ خویش، به شرایط امکان خود و به سرگذشت اجتماعیِ مفاهیمی که تولید و جابهجا میکند نیز نظر میافکند. از چنین منظریست که میتوان از «وبرِ ایرانی» سخن گفت: از تاریخ اجتماعیِ هجرت یک اندیشه و دگردیسی آن در خاکی که دیگر همان خاکِ نخستین نیست.
