راز مدرسه

راز مدرسه

نعمت‌الله فاضلی

شاید راز مدرسه همین باشد؛ نه در پاسخ‌ها، بلکه در توانایی زنده نگه داشتن پرسش. مدرسه آنجا زنده است که هنوز کسی شهامت داشته باشد بپرسد. آن کودک مصلح‌آبادی نیز، اکنون که به پشت سر می‌نگرد، گویی می‌فهمد که مقصدش فقط یک ساختمان نبود؛ او به سوی امکانِ انسان شدن می‌رفت. و شاید آموزش چیزی نباشد جز همین هنر دشوارِ زیستن در روشنای پرسش‌های بی‌پاسخ. شاید آموزش، نه هنر جواب دادن، بلکه هنر سؤال زیستن باشد. و شاید مدرسه، در عمیق‌ترین معنای خود، نهادِ فهمیدن باشد؛ جایی برای مکث در روزگار شتاب، جایی برای آهستگی در جهان عجله، جایی برای یادگیری ژرف، و جایی برای شدن. زیرا انسان، نه با آنچه می‌داند، بلکه با آنچه هنوز می‌پرسد، زنده است.

پوستر: مدرسه و صلح گمشده
در انتهای سخنرانی دوم مهر نیز گفتم که برای فهم مدرسه، برای پیدا کردن گمشده مدرسه ایرانی، صلح، شاید بتوانیم به یکی از بزرگ‌ترین استعاره‌های فرهنگ ایرانی پناه ببریم؛ استعاره سیمرغ در شاهکار جاودانه عطار، منطق‌الطیر. گاه روایتی شاعرانه بیش از صدها نظریه آموزشی به ما می‌آموزد که یادگیری چیست و انسان چگونه به خویشتن می‌رسد. عطار داستان پرندگانی را روایت می‌کند که هُدهُد آنان را به سفری دشوار و طولانی فرامی‌خواند؛ سفری به سوی پادشاه خود، سیمرغ، در قله قاف. هُدهُد در این روایت تنها یک راهنما نیست؛ او آموزگار است، معلم است، همراه است. نه پرندگان را به جای خود می‌نشاند و نه به جای آنان پرواز می‌کند. تنها راه را نشان می‌دهد، امید می‌بخشد، تردیدها را می‌شنود و آنان را به ادامه مسیر فرا می‌خواند.

پرندگان نیز همچون دانش‌آموزان‌اند. هر یک ویژگی، سرشت، ترس، آرزو و توانایی خود را دارند. هیچ‌یک شبیه دیگری نیست. تفاوت دارند، اما همین تفاوت‌ها مانع همراهی آنان نمی‌شود. آنان بدون آنکه از فردیت خویش دست بکشند، در مسیری مشترک گام برمی‌دارند و از هفت شهر عشق عبور می کنند. راز سفرشان در این نیست که همانند شوند؛ راز سفرشان در آن است که با همه تفاوت‌هایشان بتوانند با هم حرکت کنند. راه یادگیری نیز چنین است. آموزش واقعی از میان هم‌شکل کردن انسان‌ها نمی‌گذرد؛ از میان به رسمیت شناختن تفاوت‌ها و تبدیل آن‌ها به امکان همزیستی عبور می‌کند.

در پایان سفر، تنها سی پرنده به قاف می‌رسند. آنجا بزرگ‌ترین حقیقت را کشف می‌کنند. درمی‌یابند که سیمرغ چیزی بیرون از آنان نبوده است. سیمرغ، خود آنان‌اند؛ «سی مرغ». آنچه در جستجویش بودند، در ژرفای وجود خودشان نهفته بود. آنان به خویش رسیده بودند. شکوفا شده بودند. آموخته بودند. شده بودند. مقصد حقیقی سفر، رسیدن به خود بود. زیرا بزرگ‌ترین کشف انسان نه کشف جهان، بلکه کشف خویشتن است.

اگر این استعاره را مبنای فهم مدرسه قرار دهیم، آنگاه نقش معلم نیز معنایی تازه پیدا می‌کند. معلم هُدهُد است. وظیفه او ساختن قفس نیست، گشودن راه است. مأموریت او واداشتن دانش‌آموزان به اطاعت از این و آن نیست، بلکه یاری رساندن به آنان برای یافتن سیمرغ وجودشان است. معلم باید امکان سفر را فراهم کند، نه اینکه مقصد را از پیش به جای شاگردان تعیین کند. آموزش زمانی اصیل است که انسان را به سوی کشف خویشتن رهنمون شود.

در چنین نگاهی، مدرسه جایی برای یکسان‌سازی نیست؛ جایی برای شکوفا شدن تفاوت‌هاست. مدرسه زمانی به نهاد صلح تبدیل می‌شود که بر پذیرش تنوع کودکان و نوجوانان استوار باشد و هدف خود را تحقق سیمرغ هر یک از آنان قرار دهد. صلح از آنجا آغاز می‌شود که انسان حق متفاوت بودن را برای دیگری به رسمیت بشناسد. هُدهُد به پرندگان آموخت که با هم بودن شرط رسیدن به سیمرغ است، اما برای با هم بودن لازم نیست شبیه هم شویم. وحدت، همسانی نیست؛ همدلی است. هم‌راهی است. هم‌افقی است.

شاید مدرسه نیز در عمیق‌ترین معنای خود همین باشد؛ سفری جمعی برای رسیدن هر انسان به امکان‌های نهفته وجود خویش. سفری که در آن هیچ‌کس قرار نیست نسخه دیگری شود. هر کس قرار است خودِ خویش را بیابد. صلح از همین‌جا آغاز می‌شود و فهم نیز از همین‌جا رخ می‌دهد؛ از لحظه‌ای که می‌آموزیم تفاوت، مانعِ با هم بودن نیست، بلکه شرطِ غنی‌تر شدنِ با هم بودن است. و شاید سیمرغِ مدرسه چیزی جز همین نباشد؛ انسانی که در کنار دیگران، بی‌آنکه خود را از دست بدهد، به خویشتن رسیده است. و یادمان باشد عطار برای بیماری مدرسه نسخه و راه حل نمی دهد، ما را صرفاً به فهمیدن فهمیدن و فهمیدن ژرف تر فرامی خواند. و می خواهد ما بپرسیم. همین.